درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۲: کتاب احیاء الموات ۲: حکم الموات ۲

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

تتمة بحث سابق

تتمة جلسه قبل

شهید اول عقیده داشتند که اگر زمینی، ملک مسلمانِ معلوم بود، زمین متعلّق به او و سپس ورثة او خواهد بود و با موات شدن، از ملکیت خارج نمی شود.

شهید ثانی، نظر دیگری داشتند مبنی بر این که اگر زمینی موات شود، حق فرد سابق از بین می رود و مُحیی جدید می تواند بیاید و احیا بکند و زمین را مالک شود (من احیی ارضا میتة فهی له)

نکته: اختلاف بین این دو قول، در جایی مشخص می شود که نفر اول، این زمین را به واسطه احیاء مالک شده باشد (محل بحث این جاست) اما اگر همین زمین را، نفر اول خریده باشد یا به ارث برده باشد (از طریقی، غیر از احیاء به ملکیت او در آمده باشد) اجماع داریم که با موات شدن زائل نمی شود (یعنی دیگر اختلافی در این صورت در مسئله وجود ندارد)

 

وموضع الخلاف: ما إذا كان السابق (نفر اولی که مالک است) قد ملكها بالإحياء (زمین را با احیاء مالک شده باشد) ، فلو كان قد ملكها بالشراء ونحوه (مثل ارث بردن) لم يزل ملكه عنها إجماعاً (با موات شدن، ملک شخص زائل نمی شود اجماعا)، على ما نقله العلّامة في التذكرة عن جميع أهل العلم (طبق آنچه نقل کرده است مرحوم علامه در تذکره از جمیع علما) .

۴

زمین کافرِ تازه مسلمان شده

اگر کافری که مالک زمینی است، مسلمان شود[۱]، زمین او، ملک اوست و متعلق به خودش است. تنها چیزی که بر عهده این شخص است، زکات می باشد (البته اگر شرائط زکات باشد. مثلا گندم و جود بکارند و...).

نکته: این حکم، برای صورتی است که این افراد، زمین ها را آباد نگه دارند. اما اگر این کفّار تازه مسلمان شده، زمین هایشان را رها کردند و تبدیل به موات شد، مصداق این روایت می شوند: «فکل ارض ترک عمارتها فالمحیی احق بها منهم»[۲].

البته این بدین معنا نیست که محیی دوم، مالک زمین می شود. زیرا شهید اول، معتقدند بودند که: موات شدن زمینی که مالک داشته است، سبب خروج از ملکیت مالکش نمی شود. پس شهید اول عقیده دارند که نفر دوم، حق احیاء دارد و می تواند از محصولات و ... استفاده کند ولی مالک نمی شود وباید اجاره آن زمین را پرداخت کند.


یعنی در حالی که مالک این زمین بود، مسلمان شد. با میل و رغبت و نه با زور قهر و غلبه. مثل مردم مدینه که با میل خود مسلمان شدند. یا همانند منطقه بحرین. یا اطراف یمن.

چنانچه در مورد مسلمانان دیگر هم این حکم جاری بود.

۵

تطبیق زمین کافرِ تازه مسلمان شده

﴿ وكلّ أرض أسلم عليها أهلها طوعاً (هر زمینی که مسلمان شوند بر روی آن اهلش از روی میل و رغبت) ﴾ كالمدينة المشرّفة والبحرين (شهید، عبارتی در کتاب الخمس دارند: أو سلمت ـ این نشان می دهد که این ها مسلمان نشده بودند! بلکه چون زورشان به لشکر اسلام نمی رسید، زمین را تسلیم کرده و از آنجا کوچ کردند. لذا فرمودند سلمت نه اسلمت. چنین زمین هایی جزو انفال است و متعلق به نبی و امام معصوم است. لذا برخی محشین به شهید اعتراض کردند که سخن اینجای شما با سخنتان در کتاب الخمس، همخوانی ندارد ـ للمسلمين طوعا من غير قتال كبلاد البحرين) وأطراف اليمن ﴿ فهي لهم (این چنین زمینی، ملک تازه مسلمان هاست) ﴾ على الخصوص (ملک خاص و اختصاصی آنهاست) يتصرّفون فيها كيف شاؤوا (هر تصرف مالکانه ای بخواهند می توانند در آن انجام دهند) ﴿ وليس عليهم فيها سوى الزكاة مع ﴾ اجتماع ﴿ الشرائط ﴾ (بر عهده تازه مسلمان ها چیزی نیست نسبت به این زمین ها غیر از زکات) المعتبرة فيها (البته اگر آنچه در زکات معتبر است محقق شود) . هذا (اینکه گفته شد این زمین ها متعلق به خود آنهاست و کسی حق تصرف در آن ندارد و ...) إذا قاموا بعمارتها (به شرط اینکه این زمین، در دست این افراد آباد باقی بماند) (یکی از چیز هایی که در لابه لای این کتاب احیاء موات فهمیده می شود این است که گویا شارع مقدس، نمی خواهد زمین ها به صورت موات باقی بماند) .

أمّا لو تركوها (اگر این زمین را ترک کنند) فخربت (این زمین موات شود) (این مصداق همان حرفی است که در آخر صفحه 45 بیان شد) فإنّها تدخل في عموم قوله: ﴿ وكلّ أرض تَركَ أهلها عمارتها فالمحيي أحقّ بها ﴾ منهم (هر زمینی که اهل آن، آنرا ترک کنند عمارتش را و شخص دومی بیاید و آن را احیاء کند، نفر دوم احق است به این زمین از اهل آن) ، (احق است یعنی مالک می شود؟)  لا بمعنى ملكه لها بالإحياء (نه به این معنا که محیی مالک این زمین می شود به واسطه احیاء) ؛ لما سبق (آخر صفحه 45) من أنّ ما جرى عليها ملك مسلم (آن زمینی که بر آن ملک مسلمانی جریان پیدا کرده است) لا ينتقل عنه بالموت (مرگ زمین) ، فبترك العمارة التي هي أعمّ من الموت أولى (به واسطه ترک عمارت ، که اعم از مرگ زمین است ـ یعنی با صرف ترک عمارت، موت زمین حاصل نمی شود بلکه ممکن است زمان ببرد ـ) ، بل بمعنى استحقاقه التصرّف فيها ما دام قائماً بعمارتها (نفر دوم، استحقاق تصرف در این زمین را دارد البته مادامی که آبا نگه دارد این زمین را) ﴿ وعليه طسقها ﴾  (بر محیی است که اجرت این زمین را به مالکانش بدهد) أي اُجرتها ﴿ لأربابها ﴾ الذين تركوا عمارتها (همان صاحبانی که عمارت این زمین را رها کرده بودند) .

أمّا عدم خروجها عن ملكهم فقد تقدّم (این که از ملک اینها خراج نمی شود گذشت ـطبق نظر مصنف در آخر صفحه 45: اصالة بقاء ملک و نبود سبب ناقل ـ). وأمّا جواز إحيائها مع القيام بالاُجرة (اگر ملک اولی است، چرا نفر دوم می تواند در آن تصرف کند؟ دلیلش چیست؟)  فلرواية سليمان بن خالد « وقد سأله عن الرجل يأتي الأرض الخربة فيستخرجها (سراغ زمین مواتی می آید و آن را آماده زراعت می کند) ويجري أنهارها (به آن آب می رساند) ويعمرها (آبادش می کند) ويزرعها (در آن زراعت می کند) فماذا عليه (چه چیزی برعهده این مرد است؟) ؟ قال: الصدقة (ممکن است مراد زکات باشد زیرا زکات، صدقه واجب است)، قلت: فإن كان يعرف صاحبها (اگر صاحبش را می شناسد چی؟) ، قال: فليؤدّ إليه حقّه (حقش را به مالکش بدهد) » (متن روایت در وسائل:عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنِ اَلرَّجُلِ يَأْتِي اَلْأَرْضَ اَلْخَرِبَةَ فَيَسْتَخْرِجُهَا وَ يُجْرِي أَنْهَارَهَا وَ يَعْمُرُهَا وَ يَزْرَعُهَا مَا ذَا عَلَيْهِ قَالَ عَلَيْهِ اَلصَّدَقَةُ اَلْحَدِيثَ) وهي (روایت) دالّة على عدم خروج الموات به عن الملك أيضاً (این هم یکی دیگر از ادله ایست که دلالت می کند بر اینکه این زمین با موات شدن، از ملک صاحب قبلی خارج نمی شود. زیرا حضرت فرمودند فليؤدّ إليه حقّه) ؛ لأنّ نفس الأرض حقّ صاحبها، إلّا أنّها مقطوعة السند ضعيفة فلا تصلح (الا اینکه این روایت مقطوع السند و ضعیف است و لذا صلاحیت برای استناد ندارد) (مقطوعة السند یعنی روایتی که منتهی به معصوم نیست. یعنی معلوم نیست که این روایت از معصوم است یا نه. حال آنکه در عبارت وسائل، مرحوم شیخ حر، می گویند «سالت عن اباعبدالله عليه‌السلام» لذا مقطوع السند نیست. جالب اینجاست که صاحب وسائل در اینجا پاورقی زده اند و فرموده اند: العجب أن الشهيد الثاني في شرح اللمعة حكم بأن حديث سليمان بن خالد ضعيف مقطوع وحديث أبي خالد السابق صحيح وهذا وهم ظاهر على قاعدتهم) .

۶

نظر شهید اول در کتاب «دروس»

کلام شهید اول در دروس: مرحوم شهید اول در دروس، نسبت به زمینی که قبلا مالک داشته است و الآن موات شده است می فرمایند: اگر نفر دومی می خواهد این زمین را احیاء کند، باید از محیی اجازه بگیرد. (در صورتی که در لمعة، چنین چیزی گفته نشد. شهید اول در لمعه گفتند نفر دوم می تواند و این حق را دارد که برود و احیاء کند. صحبتی از لزوم اجازه نشد.) اگر هم اذن گرفتن متعذّر شد، می تواند از حاکم شرع اذن بگیرد. اگر اذن از حاکم شرع هم ممکن نبود، احیاء بدون اذن جایز است ولی باید اجرت آن را به مالک پرداخت کند.

شهیدثانی می فرمایند: دلیل این قول شهید اول در دروس، برای ما روشن نیست. چرا باید از مالک اجازه گرفته شود و اگر نبود از حاکم؟ (در اینجا اشکالی به شهید ثانی می شود که جواب میدهند که در متن تطبیق می شود) 

۷

تطبیق نظر شهید اول در کتاب «دروس»

وشرط في الدروس إذن المالك في الإحياء (زمین قبلا مالکی داشته است و الآن موات شده است. حال اگر محیی و نفر دومی بخواهد بیاید و احیاء این زمین موات را انجام دهد، نیاز به اذن مالک دارد) ، فإن تعذّر فالحاكم (اگر اذن از مالک ممکن نبود، باید به حاکم مراجعه کرده و از او اجازه بگیرد) ، فإن تعذّر جاز الإحياء بغير إذن (اگر متعذر شد، جایز است که احیا کند بدون اذن) ، وللمالك حينئذٍ (ظاهر اولیه عبارت این است که فقط درصورتی ضامن پرداخت اجرت است که بدون اذن احیاء کرده باشد) طسقها ودليله غير واضح. (عبارت دروس: نعم لو تعطّلت الأرض وجب عليه أحد الأمرين ـ بر مالک یکی از این دو امر واجب است ـ إمّا الإذن لغيره‌ أو الانتفاع ـ یا مالک باید از زمین منفعت ببرد و یا به دیگران اجازه بهره برداری بدهد ـ ، فلو امتنع فللحاكم الإذن ـ اگر از اذن دادن امتناع کرد، حاکم باید اذن بدهد ـ و للمالك طسقها على المأذون ـ آنجایی که حاکم اجازه میدهد، اجرت باید بدهد به مالک ـ ، فلو تعذّر الحاكم فالظاهر جواز الإحياء، مع الامتناع من الأمرين و عليه طسقها ـ پس معلوم شد در کلیه موارد، باید اجاره را بپردازد)

و (نظر شهید ثانی:) (شهید ثانی، مبنایشان با شهید اول در اینجا متفاوت است. زیرا شهید اول می گویند با موات شدن زمین، مالکیت همچنان باقی است ولی شهید اول می فرمایند مالکیت زمین با موات شدن زائل می شود و محیی مالک می شود) الأقوى أنّها إن خرجت عن ملكه (اگر با موات شدن از ملک مالک اول خارج شود) جاز إحياؤها بغير اُجرة (دیگر اجرتی در کار نیست) (چون محیی دوم با احیائش مالک می شود و با مالک شدن، اجرت چه کسی را بدهد؟!) ، وإلّا (اگر همانند شهید اول قائل به باقی ماندن ملک مالک اول شدیم) امتنع التصرّف فيها بغير إذنه (امتناع دارد تصرف در این زمین بدون اجازه مالک) (چرا حاکم باید اذن بدهد؟! مگر شما اعتقاد ندارید که ملک مالک اول است؟! پس دیگر حاکم چه حقی دارد؟! بله اگر امام معصوم حاضر بود، حق تصرف در ملک دیگری را داشت ولی حاکم چنین حقی ندارد) . وقد تقدّم ما يعلم منه خروجها عن ملكه وعدمه (اینکه دلیل خروج و یا عدم خروج از ملک چیست را قبلا توضیح دادیم) (آخر صفحه 45 و اول صفحه 46) .

نعم، للإمام عليه‌السلام تقبيل المملوكة الممتنع أهلها من عمارتها بما شاء (برای امام جایز است اعطا کند زمین مملوکه را اهل او امتناع از آباد کردن آن دارند) ؛ لأنّه أولى بالمؤمنين من أنفسهم (در آیه تعبیر به نبی شده است ولی چون امام و نبی از این جهت تفاوتی ندارند لذا به این آیه استشهاد شده است) .

۸

صلح با کفار بر سر زمین

از این به بعد، بحث درباره زمینی است که مسلمین و حکومت اسلامی با کفار روی آن صلح کرده اند. اگر مصالحه بر این اساس باشد که این زمین، ملک کفار باقی بماند (یعنی کفار بگویند ما این زمین را مصالحه می کنیم به شرط اینکه این زمین، ملک ما بماند) در این صورت کفار باید «جزیة[۱]» پرداخت کنند. البته این جزیة تا وقتی از آنها گرفته می شود که این ها کافر بمانند. اما اگر مسلمان شدند، دیگر از آنها جزیة ای گرفته نمی شود.

اما اگر صلحی که با کفار انجام شده است، بر اساس این باشد که: این زمین ها ملک مسلمین شود (مثل خیبر) و حکم زمین مفتوح عنوة را دارد که در جلسه قبل بحث آن مطرح شد.


یعنی خراج و مالیاتی را باید برای این زمین ها بدهند.

۹

تطبیق صلح با کفار بر سر زمین

﴿ وأرض الصلح التي بأيدي أهل الذمّة ﴾ وقد صالحوا النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله أو الإمام عليه‌السلام على أنّ الأرض لهم (در قرارداد صلح، برای کفار باقی بماند) فهي ﴿ لهم ﴾ عملاً بمقتضى الشرط (این زمین به مقتضای شرع، به ملک آنها باقی می ماند) ﴿ وعليهم الجزية ﴾ ما داموا أهل ذمّة (تا وقتی در ذمة هستند باید جزیه پرداخت کنند) . ولو أسلموا صارت كالأرض التي أسلم أهلها عليها طوعاً (اگر مسلمان شدند با میل و رغبت) ملكاً لهم بغير عوض (زمین ها برای خود آنهاست و دیگر نیازی هم به جزیه نیست). ولو وقع الصلح ابتداءً (اگر صلح از ابتدا اینگونه واقع شد که) على الأرض للمسلمين (زمین برای مسلمانان باشد و نه اینکه برای خود آنها باقی بماند)  ـ كأرض خيبر ـ فهي كالمفتوحة عنوة (عامرها للمسلمین و غامرها للامام).

وخروجه يحتاج إلى سبب ناقل، وهو محصور وليس منه الخراب.

وقيل: يملكها المحيي بعد صيرورتها مواتاً ويبطل حقّ السابق (١) لعموم « من أحيا أرضاً ميتة فهي له » ولصحيحة أبي خالد الكابلي عن الباقر عليه‌السلام قال: «وجدنا في كتاب عليّ عليه‌السلام: إنّ الأرض لله يورثها من يشاء من عباده والعاقبة للمتّقين ـ إلى أن قال ـ وإن تركها أو أخربها (٢) فأخذها رجل من المسلمين من بعده فعمّرها وأحياها فهو أحقّ بها من الذي تركها » (٣) وقول الصادق عليه‌السلام: « أيّما رجل أتى خربة هائرة (٤) فاستخرجها وكرى أنهارها وعمرها، فإنّ عليه فيها الصدقة، فإن كانت أرضاً لرجل قبله فغاب عنها وتركها وأخربها ثمّ جاء بعدُ يطلبها، فإنّ الأرض لله ولمن عمرها » (٥) وهذا هو الأقوى.

وموضع الخلاف: ما إذا كان السابق قد ملكها بالإحياء، فلو كان قد ملكها بالشراء ونحوه لم يزل ملكه عنها إجماعاً، على ما نقله العلّامة في التذكرة عن جميع أهل العلم (٦).

﴿ وكلّ أرض أسلم عليها أهلها طوعاً كالمدينة المشرّفة والبحرين

__________________

(١) نسبه في التذكرة ( الحجريّة ) ٢: ٤٠١ إلى مالك وقال: ولا بأس بهذا القول عندي، ونسبه في جامع المقاصد ٧: ١٧ إلى المشهور، وفي المسالك ١٢: ٣٩٩ إلى جماعة من أصحابنا.

(٢) كذا في ( ع )، وفي سائر النسخ: أو خرّبها، وفي الوسائل: وأخربها.

(٣) الوسائل ١٧: ٣٢٩، الباب ٣ من أبواب إحياء الموات، الحديث ٢.

(٤) كذا في النسخ: وفي الوسائل: بائرة.

(٥) الوسائل ١٧: ٣٢٨، الباب ٣ من أبواب إحياء الموات، الحديث الأوّل.

(٦) لم نعثر عليه. نعم، نقل في التذكرة ( الحجريّة ) ٢: ٤٠١ عن بعض العامّة إجماع العلماء على ذلك.

وأطراف اليمن ﴿ فهي لهم على الخصوص يتصرّفون فيها كيف شاؤوا ﴿ وليس عليهم فيها سوى الزكاة مع اجتماع ﴿ الشرائط المعتبرة فيها. هذا إذا قاموا بعمارتها.

أمّا لو تركوها فخربت فإنّها تدخل في عموم قوله: ﴿ وكلّ أرض تَركَ أهلها عمارتها فالمحيي أحقّ بها منهم، لا بمعنى ملكه لها بالإحياء؛ لما سبق من أنّ ما جرى عليها ملك مسلم لا ينتقل عنه بالموت، فبترك العمارة التي هي أعمّ من الموت أولى، بل بمعنى استحقاقه التصرّف فيها ما دام قائماً بعمارتها ﴿ وعليه طسقها أي اُجرتها ﴿ لأربابها الذين تركوا عمارتها.

أمّا عدم خروجها عن ملكهم فقد تقدّم. وأمّا جواز إحيائها مع القيام بالاُجرة فلرواية سليمان بن خالد « وقد سأله عن الرجل يأتي الأرض الخربة فيستخرجها ويجري أنهارها ويعمرها ويزرعها فماذا عليه ؟ قال: الصدقة، قلت:

فإن كان يعرف صاحبها، قال: فليؤدّ إليه حقّه » (١) وهي دالّة على عدم خروج الموات به عن الملك أيضاً؛ لأنّ نفس الأرض حقّ صاحبها، إلّا أنّها مقطوعة السند ضعيفة (٢) فلا تصلح.

وشرط في الدروس إذن المالك في الإحياء، فإن تعذّر فالحاكم، فإن تعذّر جاز الإحياء بغير إذن، وللمالك حينئذٍ طسقها (٣) ودليله غير واضح.

والأقوى أنّها إن خرجت عن ملكه جاز إحياؤها بغير اُجرة، وإلّا امتنع

__________________

(١) الوسائل ١٧: ٣٢٩، الباب ٣ من أبواب إحياء الموات، الحديث ٣.

(٢) قال في المسالك ١٥: ٤٤١: لم ينصّ الأصحاب على توثيقه [ سليمان بن خالد ] على تقدير سلامة عقيدته. ولم يشر إلى قطع سندها فيه.

(٣) الدروس ٣: ٥٦ ـ ٥٧.

التصرّف فيها بغير إذنه. وقد تقدّم ما يعلم منه خروجها عن ملكه وعدمه (١).

نعم، للإمام عليه‌السلام تقبيل المملوكة الممتنع أهلها من عمارتها بما شاء؛ لأنّه أولى بالمؤمنين من أنفسهم.

﴿ وأرض الصلح التي بأيدي أهل الذمّة وقد صالحوا النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله أو الإمام عليه‌السلام على أنّ الأرض لهم فهي ﴿ لهم عملاً بمقتضى الشرط ﴿ وعليهم الجزية ما داموا أهل ذمّة. ولو أسلموا صارت كالأرض التي أسلم أهلها عليها طوعاً ملكاً لهم بغير عوض. ولو وقع الصلح ابتداءً على الأرض للمسلمين ـ كأرض خيبر ـ فهي كالمفتوحة عنوة.

﴿ ويصرف الإمام عليه‌السلام حاصل الأرض المفتوحة عنوة المحياة حال الفتح ﴿ في مصالح المسلمين الغانمين وغيرهم، كسدّ الثغور، ومعونة الغزاة، وأرزاق الولاة.

هذا مع حضوره. أمّا مع غيبته فما كان منها بيد الجائر يجوز المضيّ معه في حكمه فيها فيصحّ تناول الخراج والمقاسمة منه بهبة وشراء واستقطاع، وغيرها ممّا يقتضيه حكمه شرعاً. وما يمكن استقلال نائب الإمام به ـ وهو الحاكم الشرعي ـ فأمرُه إليه يصرفه في مصالح المسلمين كالأصل (٢).

﴿ ولا يجوز بيعها أي بيع الأرض المفتوحة عنوةً المحياة حالَ الفتح؛ لأنّها للمسلمين قاطبة، من وُجد منهم ذلك اليوم ومن يتجدّد إلى يوم القيامة، لا بمعنى ملك الرقبة، بل بالمعنى السابق، وهو صرف حاصلها في مصالحهم.

__________________

(١) أمّا ما يُعلم منها خروجه عن ملكه: فهو « من أحيا أرضاً ميتة فهي له »؛ لأنّها عامّة تشمل هذه أيضاً. وأمّا ما يُعلم منه عدم خروجها عن ملكه: فهو قوله: « لأصالة بقاء الملك وخروجه يحتاج إلى سبب ناقل، وهو محصور وليس منه الخراب » ( هامش ر ).

(٢) يعني المنوب عنه، وهو الإمام المعصوم عليه‌السلام.