درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۶: کتاب احیاء الموات ۶: حکم الموات ۶

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مصادیق عرفی احیاء ارض

مقدمه: بحث در مورد «چگونگی احیاء» است. در جلسات قبل، بیان شد که اگر احیاء، با شرائط آن انجام شود (9 شرط) سبب ملکیت شخص می شود. حال برای روشن تر شدن مطلب، باید حدّ و مرز احیاء مشخص شود (احیاء با چه چیزی محقق می شود).

اصل بحث: در شریعت اسلام، برای احیاء معنای خاصی وجود ندارد (حقیقت شرعیه ندارد). لذا همان معنای عرفی آن منظور است.[۱] شهید اول، برای تببین اینکه احیاء، به چه چیزی حاصل می شود، سه مثال زده اند.ایشان می فرمایند: «والمرجع في الإحياء إلى العرف كعضد الشجر وقطع المياه الغالبة والتحجير بحائط أو مِرز  أو مُسنّاة و سوق الماء أو اعتياد الغيث لمن أراد الزرع والغرس» مجموع این عبارت، به چهار قسمت تقسیم می شود:

  • کعضد الشجر: قطع کردن درخت. یعنی زمینی که قرار است احیاء شود، یا درختان خشک شده ای دارد یا قرار است در این زمین گندم کاشته شود و وجود درخت، مانع آن است که احیاء زمین، متوقف بر قطع این درختان است.
  • قطع میاه الغالبة: اگر آب هایی بر این زمین غلبه دارند باید آن ها را قطع کند زیرا اینگونه آب ها، مانع از زرع و احیاء زمین اند.
  • تحجیر بحائط او مرز او مسناة: تحجیر چند حالت دارد:

الف) با دیوار کشیدن

ب) با مِرز (جمع تراب حول الارض لیتمیّز عن غیره)

ج) با مسنّاة (همان مِرز است ولی با خاک بیشتر)

  • سوق الماء او اعتیاد الغیث: اگر زمین، زمینی است که آب باران برای آبیاری آن کفایت می کند، که هیچ و الا اگر آب باران برای آن کفایت نمی کند، باید شخص محیی، برای این زمین آب بیاورد و آبرسانی کند.

شهید ثانی: این 4 بخش عبارت مصنف که با «واو» به یکدیگر مرتبط شدند، دو احتمال دارد:

الف) معنای اصلی «واو» منظور است (جمع)[۲]: پس برای احیاء ارض، هر چهارمورد بالا باید باشد تا احیاء صدق کند. لذا اگر یکی از موارد بالا محقق نشود، احیاء صورت نگرفته است.[۳] 

سؤال: بین مورد 2 و 4 تنافی است! از یک طرف گفته می شود باید میاه غالبه را قطع کند و از طرف دیگر گفته شده  است باید آبرسانی صورت بگیرد! این چگونه ممکن است؟

پاسخ: آبی که باید قطع شود، آبی است که مناسب آبیاری و زراعت نیست[۴]. ولی آبی که باید برساند به زمین، آبی است که مفید برای زراعت است.

ب) «واو» به معنای «او» است: در این صورت باید گفته شود که هر کدام از کارهای بالا که به تنهایی انجام شود، مصداق احیاء ارض است و کفایت می کند. 

نکته: طبق معنای دوم، در برخی موارد به مشکل می خوریم. مثلا مورد 4. اگر فقط مورد 4 انجام شود (زمین با باران آبیاری می شود) و سایر موارد ترک شود، قطعا مصداق احیاء ارض نخواهد بود. 


به طور کلی، هر گاه معنای شرعی برای مطلبی نبود، باید به عرف مراجعه کرد و معنا را اخذ کرد. البته اگر عرف زمان ما، با عرف زمان معصوم متفاوت است، ملاک و معیار، عرف زمان معصوم و صدور روایت است. البته معنای احیاء، از زمان معصوم تا به حال تغییری نکرده است.

معنای واو، جمع است. یعنی وقتی گفته می شود «جاء زید و عمرو» یعنی هم زید آمد و هم عمرو.

یعنی صرفا تحجیر صورت گرفته است و تحجیر به تنهایی فقط اولویت می آورد و نه ملکیت.

مثلا آب کم کم و به تدریج می آید که سبب آسیب به زراعت می شود (مثلا زراعتی است که باید ماهی یکبار آب بخورد نه هر روز) . 

۴

تطبیق مصادیق عرفی احیاء ارض

﴿ والمرجع في الإحياء إلى العرف (چه کسی که باید تشخصی دهد کجا احیاء اتفاق افتاده است و کجا اتفاق نیوفتاده است؟ عرف) ﴾ لعدم ورود شيء معيّن فيه من الشارع (اگر حقیقت شرعیه داشتیم، باید بر همان اساس عمل می کردیم. اما چون شارع معنا نکرده است، باید به عرف مراجعه کرد) (مورد اول:) ﴿ كعضد الشجر ﴾ من الأرض (قطع کردن درخت از زمین) ﴿ و (مورد دوم:) قطع المياه الغالبة ﴾ عليها (آب هایی که بر زمین غلبه کرده است را قطع کند) ﴿ (مورد سوم:)  والتحجير ﴾ حولَها (دور زمین را تحجیر کند) (تحجیر به صورت های مختلفی ممکن است صورت بگیرد:) ﴿ بحائط ﴾ من طين أو حجر (تحجیر به واسطه دیوار کشی ـ دیوار گلی یا سنگی ـ) ﴿ أو مِرز ﴾ ـ بكسر الميم ـ وهو جمع التراب (جمع کردن خاک) حولَ ما يريد إحياءه من الأرض (زمین موات) ليتميّز عن غيره (نا از غیر زمین موات مشخص شود) ﴿ أو مُسنّاة ﴾ ـ بضمّ الميم ـ وهو نحو المرز، وربما كان أزيد منه تراباً (مسناة هم همانند مرز است ولی گویا خاکی که دور آن جمع می شود بیشتر است) (این ها همه از باب مثال اند. آنچه مهم است این است که زمین به گونه ای از جاهای دیگر تمییز داده شود ـ مثل داربست کشی و طناب بستن و... ـ).

ومثله (حائط و مرز و مسناة) نصب القصب (نی) والحجر (سنگ) والشوك (خار) ونحوها حولَها (زمین) ﴿ و (مورد چهارم:) سوق الماء ﴾ إليها حيث يحتاج إلى السقي (اگر باران نمی بارد و زمین نیاز به آبیاری دارد، باید آبیاری کند) ﴿ أو اعتياد الغيث (باران) ﴾.

كلّ ذلك ﴿ لمن أراد الزرع والغرس ﴾ بإحياء الأرض (همه این هایی که گفته شد، در صورتی است که بخواهد در زمین زراعت کند و یا درخت بکارد. ولی اگر قصد این کارها را ندارد ـ مثلا قرار است در آن ساختمانی ساخته شودـ دیگر به این موارد نیازی نیست و به چیز های دیگری نیاز است که بحث آن خواهد آمد) .

و (معنای «واو» ها در عبارت مصنف چیست؟) (احتمال اول در معنای «واو»:) ظاهر هذه العبارة: أنّ الأرض التي يُراد إحياؤها للزراعة (زمینی که اراده کرده است تا آن را برای زراعت احیا کند)  لو كانت مشتملة على شجر (اگر این زمین مشتمل بر شجر است) والماء مستولٍ عليها، لا يتحقّق إحياؤها إلّا بعضد شجرها وقطع الماء عنها ونصب حائط وشبهه حولَها، وسوق ما يحتاج إليه من الماء إليها إن كانت ممّا تحتاج إلى السقي به (همه چهار مورد بالا باید باشند تا احیاء صدق کند) ، فلو أخلّ بأحد هذه لا يكون إحياءً (وقتی «واو» به معنای جمع شد، یعنی به هر چهار مورد نیاز است و لذا اگر یکی از این ها نباشد دیگر احیاء نیست) ، بل تحجيراً (تحجیر هم مفید ملکیت نیست بلکه مفید اولویت است) ، و (چرا از یک طرف می گویید آب های غالبه را قطع کند و از طرف دیگر می گویید آبرسانی کند؟) إنّما جمع (مصنف) بين قطع الماء وسوقه إليها (ارض) ؛ لجواز أن يكون الماء الذي يحتاج إلى قطعه غير مناسب للسقي (محتمل است آن آبی که احتیاج به قطع آن داریم، برای آبیاری زمین مناسب نباشد) ، بأن يكون وصوله إليها على وجه الرشح (وصول آب به این زمین به تدریج است) المضرّ بالأرض من غير أن ينفع في السقي (برای زمین مضر است و به درد آبیاری نمی خورد. هر درخت و زراعتی، نوع مختلفی از آبیاری را می طلبد. مثلا گندم نباید دائم آب بخورد) ونحو ذلك، وإلّا فلو كان كثيراً يمكن السقي به كفى قطع القدر المضرّ منه وإبقاء الباقي للسقي (اگر زمین، آب غالبه دارد، می توان بخشی از آن را قطع کرد و آن مقداری را که به درد سقی می خورد نگه داشت و لازم نیست همه آب را قطع کند و سپس دوباره آبرسانی کند).

و (احتمال دوم در معنای «واو») لو جُعِل « الواو » في هذه الأشياء بمعنى « أو » (اگر واو در عبارت مصنف به معنای «او» باشد) كان كلّ واحد منها كافياً في تحقّق الإحياء (هر کدام از این 4 مورد در تحقق احیاء به تنهایی کفایت می کند) ، لكن لا يصحّ في بعضها (البته این احتمال، در برخی موارد صحیح نیست) ، فإنّ من جملتها (موارد 4 گانه) سوق الماء أو اعتياد الغيث ، ومقتضاه: أنّ المعتادة (زمینی که در آن باران می بارد) لسقي الغيث لا يتوقّف إحياؤها على شيءٍ من ذلك (محیی هیچکاری لازم نیست بکند! همینجوری می تواند بشیند و زمین خود به خود احیاء شود!!! طبیعتا چنین چیزی درست نیست) .

۵

بیان دو نکته در عبارات شهید اول

نکته1: طبق احتمال اول در عبارت مصنف («واو» به معنای جمع باشد): اگر این زمین، اصلا درختی نداشته باشد که بخواهیم آن را قطع کنیم، یا میاه غالبه ندارد که بخواهیم آن را قطع کنیم (دو مورد اول، سالبه به انتفاء موضوع اند)، نسبت به چنین زمینی، شهید اول اصلا نفرموده اند که احیاء آن به چیست! یعنی شهید اول، تنها احیاء زمینی را برای ما تبیین کرده اند که در آن درخت و میاه غالبه وجود دارد. اما اگر درخت نباشد و میاه غالبه نباشد، چگونه زمین را احیاء کنیم؟ 

اما طبق احتمال دوم در عبارت مصنف («واو» به معنای «او» باشد): حتی اگر زمینی درخت یا میاه غالبه ای نداشته باشد که بخواهیم آن ها را قطع کنیم، باز هم می توان مورد 3 و 4 را انجام داد و لذا احیاء صدق خواهد کرد.

نکته2: شهید اول در کتاب «دروس» فرموده اند: 1) عضد اشجار (قطع درختان) / 2) التهیئه للانتفاع (آماده سازی زمین برای بهره بردن) / 3) سوق الماء أو اعتياد الغیث.

پس عبارت شهید اول در اینجا، با عبارتشان در دروس این است که در دروس، ایشان سخنی از تحجیر به میان نیاورند ولی اینجا تحجیر را شرط دانسته اند. البته در دروس، بعد از این عبارات، تحجیر را شرط کرده اند. پس نمی توان گفت در دروس، مطلقا تحجیر را نفرموده اند.

شهید اول در جای دیگر دروس فرموده اند: «و يحصل الإحياء أيضا بقطع المياه الغالبة، و لا يشترط الحرث و لا الزرع و لا الغرس على الأقرب. نعم لو زرع أو غرس و ساق الماء أو قطعة فهو إحياء.» شهید ثانی می فرمایند: با توجه به این عبارت شهید اول در دروس، باید گفت برای احیاء، فقط قطع میاة غالبه کافی است. (استاد: گویا شهید ثانی می خواهند، شلوغی در عبارات شهید اول را در دروس و لمعه به ما نشان بدهند)

۶

تطبیق بیان دو نکته در عبارات شهید اول

(نکته اول:) وعلى الأوّل (واو به معنای جمع باشد) لو فرض عدم الشجر أو عدم المياه الغالبة (اگر فرض کنیم که درختی و میاه غالبه ای وجود ندارد) لم يكن مقدار ما يُعتبر في الإحياء مذكوراً (در این صورت مقدار معتبر در احیاء توسط شهید اول ذکر نشده است. زمینی که درخت یا میاه غالبه ندارد ـ یا هر دو را ندارد و یا یکی را ـ چگونه احیاء در آن صورت می گیرد؟!) ويكفي كلّ واحد ممّا يبقى على الثاني (اگر واو را به معنای او بگیریم، هرکدام از موارد 4 گانه به تنهایی می تواند سبب احیاء شود) .

(نکته دوم:) وفي الدروس اقتصر على حصوله (جناب شهید اول در دروس، اکتفا کرده است بر حصول احیاء)  بعضد الأشجار والتهيئة للانتفاع وسَوق الماء أو اعتياد الغيث (این سه مورد ذکر کرده اند) ولم يشترط الحائط والمسنّاة (حرف از دیوار کشی و مسناة نزده اند) ، بل اشترط أن يبين الحدّ بمرز وشبهه (بلکه فرموده اند با مرز یا شبه مرز، حد را مشخص کند) (استاد: البته منظور از شبه مرز، همان حائط و مسناة هم میتواند باشد. لذا این بخش، معنای خاص فقهی ندارد) ، قال (در جای دیگر دروس) : ويحصل الإحياء أيضاً بقطع المياه الغالبة (ظاهر این عبارت این است که اگر شما هیچ کاری غیر از قطع میاة غالبه نکنی، همان برای احیاء کافی است) وظاهره الاكتفاء به (قطع میاه غالبه) عن الباقي أجمع (این مطلب، مؤید این است که واو باید در لمعه، به معنای او باشد. پس نمی توان به شهید ثانی اعتراض کرد: که چرا واو را به معنای او گرفتید! این که خلاف ظاهر است!) . وباقي عبارات الأصحاب مختلفة في ذلك كثيراً (عبارات فقها در این باب، خیلی مختلف است).

۷

نظر شهید ثانی در این مساله

نظر شهید ثانی: از بین 4 موردی که بیان شد، اگر مُحیی اکتفا کند به: یکی از سه مورد اول + چهارمی (پس چهارمی به هر حال باید باشد ولی به تنهایی هم کافی نیست! باید با یکی از 3 مورد اول با هم بیایند) کفایت می کند.

البته اینکه گفته شده است: اگر از سه مورد اول، یکی را انجام بدهد کفایت می کند، مراد این نیست که اگر تحجیر را انجام دهد کافی است (ولو درختان اضافی را قطع نکند ویا میاه غالبه را قطع نکند) پس اگر درخت اضافی وجود دارد و یا میاه غالبه وجود دارد و شخص بیاید و فقط تحجیر کند و آبرسانی کند، کافی نیست. بلکه مراد ما این است اگر: میاه غالبه ای نبود و درخت اضافی هم نبود، تحجیر + آبرسانی کافی است.

۸

تطبیق نظر شهید ثانی در این مساله

والأقوى الاكتفاء بكلّ واحد من الاُمور الثلاثة السابقة مع سوق الماء حيث يفتقر إليه (یکی از سه مورد اول + سوق ماء انجام شود) ، وإلّا اكتفى بأحدها خاصّة (اگر سوق ماء نیازی نیست ـ باران برای آبیاری کفایت می کند ـ یکی از سه مورد اول کافی است) .

هذا (اینکه گفته شد یکی از سه مورد اول کافی است) إذا لم يكن المانعان الأوّلان أو أحدهما موجوداً (اگر درخت اضافی و یا میاه غالبه نداشته باشد تحجیر کافی است) ، وإلّا (شجر اضافی و میاه غالبه باشد) لم يكتفِ بالباقي (به تحجیر + سوق ماء نمی توان اکتفا کرد) ، فلو كان الشجر مستولياً عليها (اگر درخت در زمین وجود دارد)  والماء كذلك (آب هم بر زمین غالب است)  لم يكف الحائط (دیوار کشی به تنهایی کافی نیست) ، وكذا أحدهما (فقط درختان را قطع کند و آب غالب را قطع نکند یا بالعکس) ؛ وكذا لو كان الشجر لم يكفِ دفع الماء (اگر درخت باشد دفع ماء به تنهایی کافی نیست) وبالعكس درخت را قطع کند، برای دفع ماء کافی نیست) ؛ لدلالة العرف على ذلك كلّه (عرف بر تمام این حرفها دلالت دارد) .

 إحياؤه، وللغارس منعه ابتداءً.

هذا كلّه إذا أحيا هذه الأشياء في الموات. أمّا الأملاك المتلاصقة فلا حريم لأحدها على جاره؛ لتعارضها، فإنّ كلّ واحد منها حريم بالنسبة إلى جاره ولا أولويّة؛ ولأنّ من الممكن شروعهم في الإحياء دفعة، فلم يكن لواحد على آخر حريم.

﴿ والمرجع في الإحياء إلى العرف لعدم ورود شيء معيّن فيه من الشارع ﴿ كعضد (١) الشجر من الأرض ﴿ وقطع المياه الغالبة عليها ﴿ والتحجير حولَها ﴿ بحائط من طين أو حجر ﴿ أو مِرز ـ بكسر الميم ـ وهو جمع التراب حولَ ما يريد إحياءه من الأرض ليتميّز عن غيره ﴿ أو مُسنّاة ـ بضمّ الميم ـ وهو نحو المرز، وربما كان أزيد منه تراباً.

ومثله نصب القصب والحجر والشوك ونحوها حولَها ﴿ و * سوق الماء إليها حيث يحتاج إلى السقي ﴿ أو اعتياد الغيث .

كلّ ذلك ﴿ لمن أراد الزرع والغرس بإحياء الأرض.

وظاهر هذه العبارة: أنّ الأرض التي يُراد إحياؤها للزراعة لو كانت مشتملة على شجر والماء مستولٍ عليها، لا يتحقّق إحياؤها إلّا بعضد شجرها وقطع الماء عنها ونصب حائط وشبهه حولَها، وسوق ما يحتاج إليه من الماء إليها إن كانت ممّا تحتاج إلى السقي به، فلو أخلّ بأحد هذه لا يكون إحياءً، بل تحجيراً، وإنّما جمع بين قطع الماء وسوقه إليها؛ لجواز أن يكون الماء الذي يحتاج إلى قطعه غير مناسب للسقي، بأن يكون وصوله إليها على وجه الرشح المضرّ

__________________

(١) عَضَدَ الشجرة: قطعها.

(*) في ( س ): أو.

بالأرض من غير أن ينفع في السقي ونحو ذلك، وإلّا فلو كان كثيراً يمكن السقي به كفى قطع القدر المضرّ منه وإبقاء الباقي للسقي.

ولو جُعِل « الواو » في هذه الأشياء بمعنى « أو » كان كلّ واحد منها كافياً في تحقّق الإحياء، لكن لا يصحّ في بعضها، فإنّ من جملتها سوق الماء أو اعتياد الغيث، ومقتضاه: أنّ المعتادة لسقي الغيث لا يتوقّف إحياؤها على شيءٍ من ذلك.

وعلى الأوّل (١) لو فرض عدم الشجر أو عدم المياه الغالبة لم يكن مقدار ما يُعتبر في الإحياء مذكوراً ويكفي كلّ واحد ممّا يبقى على الثاني (٢).

وفي الدروس اقتصر على حصوله بعضد الأشجار والتهيئة للانتفاع وسَوق الماء أو اعتياد الغيث ولم يشترط الحائط والمسنّاة، بل اشترط أن يبين الحدّ بمرز وشبهه، قال: ويحصل الإحياء أيضاً بقطع المياه الغالبة (٣) وظاهره الاكتفاء به عن الباقي أجمع. وباقي عبارات الأصحاب (٤) مختلفة في ذلك كثيراً.

والأقوى الاكتفاء بكلّ واحد من الاُمور الثلاثة السابقة مع سوق الماء حيث يفتقر إليه، وإلّا اكتفى بأحدها خاصّة.

هذا إذا لم يكن المانعان الأوّلان أو أحدهما موجوداً، وإلّا لم يكتفِ بالباقي، فلو كان الشجر مستولياً عليها والماء كذلك لم يكف الحائط، وكذا أحدهما؛ وكذا لو كان الشجر لم يكفِ دفع الماء وبالعكس؛ لدلالة العرف على ذلك كلّه.

__________________

(١) كون « الواو » على أصلها.

(٢) وهو كون « الواو » بمعنى « أو ».

(٣) الدروس ٣: ٥٦.

(٤) راجع الشرائع ٣: ٢٧٥ ـ ٢٧٦، والقواعد ٢: ٢٧٦ ـ ٢٧٧، والمختلف ٦: ٢٠١، وجامع المقاصد ٧: ٧٣ ـ ٧٧.