درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۵۶: کتاب الاطعمة و الاشربة ۶

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مشتبه شدن حیوان موطوئة

مقدمه: بیان شد که اگر حیوانی، مورد وطی انسان قرار بگیرد، باید ابتداء ذبح شود و سپس سوزانده شود.

سؤال1: اگر حیوان موطوئة، مشتبه شد بین مجموعه ای از حیوانات[۱]، تکلیف چیست؟

پاسخ: بستگی به تعداد حیوانات دارد:

الف) اگر حیوانات محصور باشند[۲]: طبق برخی روایات[۳]، قاعده این است که ابتدا حیوانات را نصف می کنیم (دو دسته) سپس بین این دو دوسته قرعه می اندازیم. آن گروهی که اسمش در آمد را دو باره نصف کرده و قرعه می اندازیم. سپس آن قدر این عمل را انجام می دهیم تا یکی باقی بماند. آن حیوانی که در نهایت باقی می ماند (قرعه نهایی به نامش در می آید) باید ذبح و سپس سوزانده شود و بقیه .

برای مثال اگر 64 گوسفند داشته باشیم، ابتدا آن ها را به دو دسته 32 تایی تقسیم می کنیم و بین آن ها قرعه می اندازیم. آن دسته ای که قرعه به نامشان در آمد را دو باره به دو دسته 16 تایی تقسیم می کنیم و بین آن ها قرعه کشی می کنیم. دوباره گروهی که قرعه به نامش در آمد را به دو دسته 8 تایی تقسیم می کنیم. به همین صورت دو دسته 4 تایی، 2 تایی، تا جایی که به دو دسته 1 تقسیم شوندو آن یکی گوسفندی که قرعه در نهایت به نام آن می افتد، باید ذبح و سوزانده شود و باقی مانده گوسفند ها حلال خواهند بود.

سؤال2: اگر در جایی به عدد فرد برخورد کردیم، چگونه باید تقسیم بندی کنیم؟ 

پاسخ: تعبیر روایت «نصفین» است و ظاهر این عبارت این است که باید دو نصف مساوی باشند! اما علما (حتی مصنف در لمعه و دروس) به «نصفین» تعبیر نکرده اند. بلکه می گویند «قسّم».[۴] لذا طبق این عبارت، حتما لازم نیست دو دسته مساوی باشند. ولی از طرف دیگر، نباید یک طرف را مثلا 2 تا قرار داد و طرف دیگر را 48! بلکه باید اختلاف بین دو دسته کمترین مقدار ممکن باشد (مثلا 12 تا و 13 تا)

نکته: ملاک در تقسیم بندی، عدد است و نه قیمت. مثلا نمی توان 10 تا گوسفند 1 میلیونی را یک طرف قرار داد و 20 گوسفند 500 تومانی را یک طرف. زیرا تعداد مهم است. یعنی باید هر طرف (با هر قیمتی) 10 گوسفند موجود باشد.

ب) اگر حیوانات محصور نباشند[۵]


مثلا بدانیم که در بین این 100 گوسفند، یکی موطوئة است.

آنچه عرفا، محصور و معدود حساب می شود.

 عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ اَلرَّجُلِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ نَظَرَ إِلَى رَاعٍ نَزَا عَلَى شَاةٍ قَالَ إِنْ عَرَفَهَا ذَبَحَهَا وَ أَحْرَقَهَا وَ إِنْ لَمْ يَعْرِفْهَا قَسَمَهَا نِصْفَيْنِ أَبَداً حَتَّى يَقَعَ اَلسَّهْمُ بِهَا فَتُذْبَحُ وَ تُحْرَقُ وَ قَدْ نَجَتْ سَائِرُهَا .

علامه هم در قواعد می فرمایند «قسم قسمین»

مثلا بدانیم که یکی از گوسفندانی که در کشور وجود دارد، موطوئة است.

۴

تطبیق مشتبه شدن حیوان موطوئة

﴿ ولو اشتبه ﴾ بمحصور (اگر مشتبه شود موطوئة انسان، در میان تعداد محصوری از حیوانات) (با قید محصور، غیر محصور خارج می شود ـ غیر محصور: مثل اینکه یک گوسفند موطوئة، بین تمام گوسفند های یک کشور مشتبه شود. این قسم علم اجمالی تکلیف آور نیست ـ) ﴿ قُسِّم ﴾ نصفين (شهید اول تعبیر به قسم کرد ولی شهید ثانی نصفین را اضافه فرمودند زیرا  تعبیر نصفین در روایات آمده است) ﴿ واُقرع ﴾ بينهما، بأن تكتب رقعتان في كلّ واحدة اسم نصف منهما (روی یکی می نویسیم قسم شماره 1 و روی دیگری می نویسیم قسم شماره 2) ، ثمّ يخرج على ما فيه المحرَّم (آن قرعه ای که خارج می شود، گروه حرام را مشخص می کند) ، فإذا خرج في أحد النصفين قُسّم كذلك (همان گروهی که قرعه به نامش در آمده است، دو باره به دو دسته تقسیم می شود) واُقرع وهكذا (آن قدر این کار را تکرار می کنیم تا) ﴿ حتّى تبقى واحدة (یکی باقی بماند) ﴾ فيُعمل بها ما عمل بالمعلومة ابتداءً (همان کاری را با آن انجام میدهیم که با موطوئة معلوم انجام میدادیم یعنی ذبحش می کنیم و سپس می سوزانیمش). والرواية تضمّنت قسمتها نصفين أبداً (تعبیر روایت این است که باید به دو نصف تقسیم شود) كما ذكرنا (تعبیر نصفین منِ شهید ثانی هم از روایات بود)، وأكثر العبارات خالية منه (اکثر عبارات علما، خالی از تعبیر نصفین است) حتّى عبارة المصنّف هنا (در لمعه) وفي الدروس وفي القواعد: قسّم قسمين (در قواعد هم به جای نصفین، قسمین آمده است) وهو مع الإطلاق أعمّ من التنصيف (مطلق است و اعم از تنصیف است) (اگر تعبیر به قسمین بشود، دیگر هر نوع تقسیمی جایز است! یعنی حتی می توان آن را به دو دسته 2 و 98 تایی تقسیم کرد).

ويشكل التنصيف أيضاً لو كان العدد فرداً (اگر عدد فرد باشد، در تنصیف به مشکل خواهیم خورد) (این که می فرمایند «لو کان العدد فردا» اعم است از اینکه عدد از ابتدا فرد باشد، یا اینکه در تقسیم ها ناگهان با فرد مواجه شویم). وعلى الرواية يجب التنصيف ما أمكن (بنابر روایت، تنصیف تاجایی است که ممکن باشد) ، والمعتبر منه العدد، لا القيمة (باید به حسب تعداد نصف کرد و نه به حسب قیمت!) . فإذا كان فرداً جعلت الزائدة مع أحد القسمين (اگر فرد شدند، باید زائد را در یکی از طرفین قرار دهی و سپس قرعه بیندازی) .

۵

حیوان شارب خمر و شارب بول

سؤال1: اگر حیوان حلال گوشت، خمر بنوشد، تکلیف چیست؟

مشهور می گویند: اگر حیوان حلال گوشتی، «خمر» بخورد و بلافاصله بعد از آن هم ذبح شود، در این صورت، آنچه در «جوف» حیوان است حرام می باشد. یعنی جگر، دل، روده، سیراب و شیردان و ... حرام است. گوشت آن هم باید ابتدا شسته و تطهیر شود و سپس استفاده شود.

شهید ثانی می فرمایند: در این باب روایتی داریم: «عَنْ زَيْدٍ اَلشَّحَّامِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: فِي شَاةٍ شَرِبَتْ  خَمْراً  حَتَّى سَكِرَتْ  ثُمَّ ذُبِحَتْ عَلَى تِلْكَ اَلْحَالِ ـ یعنی فاصله چندانی بین شرب خمر و ذبحش نبود ـ لاَ يُؤْكَلُ مَا فِي بَطْنِهَا.» که مستند مشهور این روایت است. ولی این روایت ضعیف السند است. زیرا در سند این روایت «ابی جمیله» وجود دارد. لذا، به دلیل ضعف سند این روایت، ابن ادریس اکل «ما فی جوف» چنین حیوانی را مکروه دانسته است (نه حرام).

نکته: شهید اول در عبارتشان می فرمایند «ولو شرب المحلَّل خمراً لم يُؤكل ما في جوفه». اما شهید ثانی بعد از «خمرا» یک عبارت اضافه می کنند که آن «ثمّ ذبح عقيبه» است. شهید ثانی می فرمایند: من این اضافه ای که انجام دادم به خاطر این است که تعبیر روایات به این صورت است. در روایت خواندیم «ثم ذبحت علی تلک الحال» ولی عبارات علما از این جهت مطلق است. 

سؤال2: اگر حیوان حلال گوشت، بول بنوشد، تکلیف چیست؟[۱] 

پاسخ: در این صورت، «ما فی بطن» حیوان باید شسته شود (اما خوردن آن بعد از تطهیر جایز است). مستند این قول هم روایتی است: «عَنْ مُوسَى بْنِ أُكَيْلٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ ـ روایت مرسله است ـ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : فِي شَاةٍ شَرِبَتْ بَوْلاً ثُمَّ ذُبِحَتْ قَالَ فَقَالَ يُغْسَلُ مَا فِي جَوْفِهَا ثُمَّ لاَ بَأْسَ بِهِ وَ كَذَلِكَ إِذَا اِعْتَلَفَتْ بِالْعَذِرَةِ مَا لَمْ تَكُنْ جَلاَّلَةً وَ اَلْجَلاَّلَةُ اَلَّتِي يَكُونُ ذَلِكَ غِذَاؤُهَا» اگرچه این روایت مرسله است، اما چون مشهور به آن عمل کرده اند (و عمل مشهور جابر ضعف سند است، لذا می توان به آن عمل کرد. اگر این روایت نبود، می توانستیم قاول شویم که حتی تطهیر «ما فی جوف حیوان» اصلا نیاز نیست. زیرا یکی از یکی از مطهرات، «انتقال» است. 

سؤال3: چه فرقی است بین بول و خمر، که در خمر می گوییم «ما فی جوف حیوان» حرام است و قابل تطهیر نیست اما در بول، می گوییم «ما فی جوف حیوان» با غسل طاهر می شود؟

پاسخ: جدای از فرقی که روایت گذاشت[۲] برخی استدلال کرده اند به این صورت که: خمر، حالت تغذیه ای دارد و جذب بدن می شود (سریه به بدن نفوذ می کند) و لذا با شرب خمر، این خمر به باطن امعاء و احشاء او نفوذ می کند و لذا با غسل طاهر نمی شود. اما بول اینگونه نیست! زیرا بدن حیوان، بول را به عنوان تغذیه نمی پذیردو آن را جذب نمی کند! لذا با تطهیر پاک می شود. 

اشکال شهید ثانی: این استدلال درست نیست! زیرا اگر این استدلال درست باشد، حکم لحم چه می شود؟ آیا این خمر در لحم نفوذ می کند یا نمی کند؟ اگر این استدلال درست باشد، و بگویید خمر به لحم رسیده است که دیگر نباید بتوان گوشت حیوان شارب خمر را نیز خورد! اگر هم بگویید که خمر به لحم نرسیده است، پس چرا می گویید باید خمر را تطهیر کند؟ اینکه می گویید بای گوشت تطهیر شود، نشان می دهد که خمر به گوشت رسیده است! اگر هم رسید که جذب می شود و دیگر نباید تطهیر اثر بخش باشد.


قطعا در اینجا مراد، بول حیوان حلال گوشت نیست! (زیرا بول حیوان حلال گوشت طاهر است) بلکه مراد بول حیوان حرام گوشت است.

همین که روایت گفته فرق می کنند، ما باید عمل کنیم تعبدا. یعنی بیان فرق در حکم توسط روایت، کافی است.

۶

تطبیق حیوان شارب خمر و شارب بول

﴿ ولو شرب المحلَّل خمراً ﴾ (اگر حیوان حلال گوشت، خمر بنوشد) ثمّ ذبح عقيبه (سپس آن حیوان محلل، ذبح شود پشت سر شربش) ﴿ لم يُؤكل ما في جوفه (آنچه در شکمش است خورده نمی شود ـ سیراب و... ـ) ﴾ من الأمعاء (در فقه، معمولا امعاء در کنار احشاء می آید به معنای کل آنچیزی که در شکم است. اما امعاء یک معنای دیگری نیز دارد که به نظر می رسد آن معنا در این جا مراد است و آن روده است) والقلب والكبد (جگر سیاه) ﴿ ويجب غسل باقيه (باقی این حیوان محلل باید شسته شود و سپس خورده شود) ﴾ وهو اللحم على المشهور (قید لم یوکل و یجب غسل). والمستند ضعيف (روایتی که مشهور به آن استناد کرده اند ضعیف است) ومن ثمّ كرّهه ابن إدريس خاصّة (به خاطر این ضعف سند، جناب ابن ادریس، مکروه دانسته فقط ما فی جوف را) (خاصة: یعنی فقط مکروه دانسته و نه حرام! برخی شروح و حواشی، خاصة را معنا کرده اند: من غیر ایجاب الغسل! اما به نظر می رسد ظاهر عبارت، با احتمال اول ـ احتمال استاد ـ هماهنگ تر است. عبارت ابن ادریس در سرائر هم با احتمال اول سازگار تر است) وقيّدنا ذبحه بكونه عقيب الشرب (مقید کردیم ذبح را به عقیب شرب بودن) تبعاً للرواية (زیرا در روایت اینگونه بود: ثم ذبح علی تلک الحال) وعبارات الأصحاب مطلقة (اما عبارات اصحاب از این جهت مطلق است و قید نکرده اند که باید بلافاصله بعد از شرب ذبح شود).

﴿ ولو شرب بولاً غُسل ما في بطنه (اگر حیوان حلال گوشت، شرب کند بول حیوان حرام گوشتی را، باید آنچه در شکمش است شسته شود) واُكل ﴾ من غير تحريم (به خلاف خمر، دیگر کلا حرام نمی شود! فقط باید تطهیر شود). والمستند مرسل (در روایت عن بعض اصحابه دارد که سبب ارسال آن می شود) ولكن لا رادّ له (البته هیچ کس این روایت را رد نکرده است و همه به آن عمل کرده اند. عمل مشهور هم جابر ضعف سند است) ، وإلّا (اگر رادّ داشته باشد و جبران ضعف سند صورت نگیرد) لأمكن القول بالطهارة فيهما (هم در بول و هم در خمر می توان قائل به طهارت شد!) نظراً إلى الانتقال (این شراب و بول، منتقل به بدن این حیوان شده است) كغيرهما من النجاسات (مثل وقتی که حیوان علوفه نجس می خورد ولی به سبب انتقال آن به بدن حیوان، آن را پاک می دانیم).

و (چرا فرق گذاشتید بین خمر و بول؟ در یکی گفتید ما فی جوف حرام است و قابل تطهیر نیست ولی در دیگری گفتید ما فی جوف در صورت تطهیر، طاهر است؟) فُرّق ـ مع النصّ (علاوه بر تفاوتی که نص گذاشته است) ـ بين الخمر والبول بأنّ الخمر لطيف تشربه الأمعاء (در امعاء و ما فی بطن نفوذ می کند و جذب آن ها می شود) فلا يطهر بالغَسل وتحرم (چون نمی توان با غسل آن را طاهر کرد، لذا حرام است) ، بخلاف البول فإنّه لا يصلح للغذاء ولا تقبله الطبيعة (اگر بول بنا بود جذب شود، در بدن صاحب بول جذب می شد!) .

وفيه (این فرقی که آقایون گذاشته اند صحیح نیست!) : أنّ غَسل اللحم إن كان لنفوذ الخمر فيه (در مورد گوشت، اگر به خاطر نفوذ خمر در آن است) ـ كما هو الظاهر ـ لم يتمّ الفرق بينه وبين ما في الجوف (چه گونه در جگر نفوذ می کند و نباید خورد اما در گوشت نفوذ نمی کند؟!) ، وإن لم تصل إليه لم يجب تطهيره (اگر هم می گویید اصلا خمر به گوشت نرسیده است، که دیگر اصلا تطهیرش لازم نیست!) ، مع أنّ ظاهر الحكم غَسلُ ظاهر اللحم الملاصق للجلد، وباطِنه المجاور للأمعاء (اینکه شما فرمودید خمر نفوذ می کند، حرف درستی نیست زیرا کسانی که می گویند گوشت باید شسته شود، نمی گویند باید گوشت را ریز ریز کرد و سپس شست! بلکه می گویند صرفا باید ظاهرش را شست و شستن باطن گوشت لازم نیست). والرواية خالية عن غَسل اللحم (روایت، خالی از غسل گوشت است).

۷

قسمت های حلال حیوان میتة

اگر حیوان حلال گوشتی تصادف کند و میته شود، می گوییم قابل استفاده نیست! خب سؤال این است که آیا فقط برای خوردن قابل استفاده نیست یا اینکه برای چیز های دیگر هم قابل استفاده نیست؟

شهید می فرمایند: میته حرام است اکلا و استعمالا! اما چند جای آن قابل استفاده است (10 جا به صورت اجماعی و یک مورد هم به صورت اختلافی): 

  • پشم
  • مو
  • کرک
  • پر

نکته: این چهار مورد، اگر از بیخ کنده شوند، قسمتی که ملاصق با پوست بوده است باید آب کشیده شود. زیرا ارتباط رطوبتی با میته داشته است. 

  • شاخ
  • سُم
  • دندان
  • استخوان
۸

تطبیق قسمت های حلال حیوان میتة

﴿ وهنا مسائل ﴾

الاُولى :

﴿ تحرم الميتة ﴾ أكلاً واستعمالاً (حرام است میته اکلا و استعمالا) ﴿ إجماعاً، وتحلّ منها (حلال است از میته) ﴾ عشرة أشياء متَّفقٍ عليها (باید می شد متفقٌ علیها!) ، وحادي عشر مختلفٍ فيه (باید گفت مختلفٌ) وهي ﴿ الصوف (پشم) والشعر (مو) والوبر (کرک) والريش (پر)، فإن ﴾ جُزّ (اگر قطع شود) فهو طاهر (یعنی مثلا با قیچی و چاقو پشم را ببرند)، وإن ﴿ قُلع (اگر از ریشه کنده شود) غُسِل أصله (ریشه اش) ﴾ المتّصل بالميتة (قسمت متصل به پوست باید شسته شود)؛ لاتّصاله برطوبتها ﴿ والقَرَن (شاخ) والظِلف والسنّ ﴾ والعظم، ولم يذكره المصنّف ولا بدّ منه، ولو أبدله بالسنّ كان أولى؛ لأنّه أعمّ منه إن لم يُجمع بينهما كغيره .

أمّا بقيّة الأحكام غير التحريم، فيختصّ البالغ العاقل كما سيأتي إن شاء الله تعالى مع بقيّة الأحكام في الحدود.

ويستثنى من الإنسان: الخنثى فلا يحرم موطوؤه (١) لاحتمال الزيادة.

﴿ ولو اشتبه بمحصور ﴿ قُسِّم نصفين ﴿ واُقرع بينهما، بأن تكتب رقعتان في كلّ واحدة اسم نصف منهما، ثمّ يخرج على ما فيه المحرَّم، فإذا خرج في أحد النصفين قُسّم كذلك واُقرع وهكذا ﴿ حتّى تبقى واحدة فيُعمل بها ما عمل بالمعلومة ابتداءً. والرواية تضمّنت قسمتها نصفين أبداً (٢) كما ذكرنا، وأكثر العبارات خالية منه حتّى عبارة المصنّف هنا وفي الدروس (٣) وفي القواعد: قسّم قسمين (٤) وهو مع الإطلاق أعمّ من التنصيف.

ويشكل التنصيف أيضاً لو كان العدد فرداً. وعلى الرواية يجب التنصيف ما أمكن، والمعتبر منه العدد، لا القيمة. فإذا كان فرداً جعلت الزائدة مع أحد القسمين.

﴿ ولو شرب المحلَّل خمراً ثمّ ذبح عقيبه ﴿ لم يُؤكل ما في جوفه من الأمعاء والقلب والكبد ﴿ ويجب غسل باقيه وهو اللحم على المشهور. والمستند ضعيف (٥) ومن ثمّ كرّهه ابن إدريس خاصّة (٦) وقيّدنا ذبحه بكونه عقيب

__________________

(١) في ( ع ) و ( ف ): وطؤه.

(٢) اُنظر الوسائل ١٦: ٣٥٨ ـ ٣٥٩، الباب ٣٠ من أبواب الأطعمة المحرّمة، الحديث ١ و ٢.

(٣) الدروس ٣: ٦.

(٤) القواعد ٣: ٣٢٨.

(٥) اُنظر الوسائل ١٦: ٣٥٢، الباب ٢٤ من أبواب الأطعمة المحرّمة، الحديث الأوّل. وضعفه بأبي جميلة، المفضل بن صالح. اُنظر فهارس المسالك ١٦: ٢٩٧.

(٦) السرائر ٣: ٩٧.

الشرب تبعاً للرواية وعبارات الأصحاب (١) مطلقة.

﴿ ولو شرب بولاً غُسل ما في بطنه واُكل من غير تحريم. والمستند مرسل (٢) ولكن لا رادّ له، وإلّا لأمكن القول بالطهارة فيهما نظراً إلى الانتقال كغيرهما من النجاسات.

وفُرّق ـ مع النصّ ـ بين الخمر والبول بأنّ الخمر لطيف تشربه الأمعاء فلا يطهر بالغَسل وتحرم، بخلاف البول فإنّه لا يصلح للغذاء ولا تقبله الطبيعة (٣).

وفيه: أنّ غَسل اللحم إن كان لنفوذ الخمر فيه ـ كما هو الظاهر ـ لم يتمّ الفرق بينه وبين ما في الجوف، وإن لم تصل إليه لم يجب تطهيره، مع أنّ ظاهر الحكم غَسلُ ظاهر اللحم الملاصق للجلد، وباطِنه المجاور للأمعاء. والرواية خالية عن غَسل اللحم.

﴿ وهنا مسائل

الاُولى (٤):

﴿ تحرم الميتة أكلاً واستعمالاً ﴿ إجماعاً، وتحلّ منها عشرة أشياء متَّفقٍ عليها، وحادي عشر مختلفٍ فيه وهي ﴿ الصوف والشعر والوبر والريش، فإن جُزّ فهو طاهر، وإن ﴿ قُلع غُسِل أصله المتّصل بالميتة؛ لاتّصاله برطوبتها

__________________

(١) مثل الشرائع ٣: ٢١٩، والقواعد ٣: ٣٢٨، والتحرير ٤: ٦٣٣، الرقم ٦٢٣٧.

(٢) وهو رواية موسى بن أكيل عن بعض أصحابه عن أبي جعفر عليه‌السلام. راجع الوسائل ١٦: ٣٥٢، الباب ٢٤ من أبواب الأطعمة المحرّمة، الحديث ٢.

(٣) ذكر هذا الفرق في التنقيح الرائع ٤: ٤٣.

(٤) لم ترد «الاُولى» في ( ع ) و ( ف ).

﴿ والقَرَن (١) والظِلف والسنّ والعظم، ولم يذكره المصنّف ولا بدّ منه، ولو أبدله بالسنّ كان أولى؛ لأنّه أعمّ منه إن لم يُجمع بينهما كغيره (٢).

وهذه مستثناة من جهة الاستعمال. أمّا الأكل: فالظاهر جواز ما لا يضرّ منها بالبدن؛ للأصل. ويمكن دلالة إطلاق العبارة عليه، وبقرينة قوله: ﴿ والبيض إذا اكتسى القشر الأعلى الصَلِب، وإلّا كان بحكمها.

﴿ والإنفَحَة ـ بكسر الهمزة وفتح الفاء والحاء المهملة، وقد تكسر الفاء ـ قال في القاموس: هي شيء يُستخرج من بطن الجدي الراضع، أصفر، فيُعصَر في صوفة فيغلظ كالجُبن، فإذا أكل الجدي فهو كَرِش (٣) وظاهر أوّل التفسير يقتضي كون الإنفَحَة هي اللبن المستحيل في جوف السخلة، فتكون من جملة ما لا تحلّه الحياة.

وفي الصحاح: الإنفحة كَرِش الحِمَل أو الجدي ما لم يأكل، فإذا أكل فهي كرش (٤) وقريب منه [ ما ](٥) في الجمهرة (٦) وعلى هذا فهي مستثناة ممّا تحلّه الحياة. وعلى الأوّل فهو طاهر وإن لاصق الجلد الميّت؛ للنصّ (٧) وعلى الثاني فما في داخله طاهر قطعاً، وكذا ظاهره بالأصالة، وهل ينجس بالعرض بملاصقة

__________________

(١) في ( ر ) زيادة: الظفر، ولم ترد في مخطوطتي المتن أيضاً.

(٢) مثل الحيوان، فإنّه يشمل الإنسان إذا لم يجمع بينهما.

(٣) القاموس المحيط ١: ٢٥٣، ( نفح ).

(٤) الصحاح ١: ٤١٢، ( نفح ).

(٥) لم يرد في المخطوطات.

(٦) جمهرة اللغة ١: ٥٥٦، ( نفح ).

(٧) اُنظر الوسائل ١٦: ٣٦٤، الباب ٣٣ من أبواب الأطعمة المحرّمة، الحديث الأوّل.