درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۰۷: کتاب المیراث ۴۵: فی الولاء ۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

بررسی شرط اول و دوم ولاء عتق

ولاء عتق

سه شرط برای ولاء اعتاق وجود دارد:

  • عتق تبرّعی باشد.
  • معتِق، هنگام آزاد کردن عبد، نباید از ضمان جریرة تبرّی جسته باشد.
  • عبد، نباید وارث نسبی داشته باشد.

نکته1: تا وقتی مولا زنده باشد، ارث عبد و کنیز به خود او می رسد. اما اگر مولا از دنیا برود، ارث عبد و کنیز، به ورثه او می رسد.

سؤال1: اگر شخصی که امّ ولد دارد، از دنیا برود، به واسطه از دنیا رفتن او، امّ ولد خود به خود آزاد شود. حال آیا با از دنیا رفتن ام ولد، ورثه مولا، ارث کنیز را می برند یا خیر؟[۱]

سؤال2: اگر انعتاق، نسبت به قرابت اتفاق بیوفتد، حکم به چه صورت است؟ یعنی بر فرض کسی پدرش را بخرد، که در این صورت، پدر، خود به خود آزاد می شود. آیا این مورد هم از موارد عتقِ ثابت کننده ارث است یا خیر؟

سؤال3: اگر عبدی، خودش، خودش را بخرد و آزاد شود[۲]، آیا این مورد هم از موارد اعتاق ثابت کننده ارث است یا خیر؟

پاسخ: بهتر است هر سه موردی که در سؤالات مطرح شد را ملحق به عتق واجب بدانیم نه ملحق به عتق تبرّعی. لذا ولاء در هیچ کدام از این موارد ثابت نیست. علت هم این است که در واقع در هیچ کدام از این موارد «اعتاق» اتفاق نیوفتاده است. بلکه یا «انعتاق»[۳] بوده (مثل انعتاق قرابت یا انعتاق ام ولد) یا اینکه خودِ شخص خود را خریده است که اصلا عتقی صورت نگرفته است.

نکته2: بر اساس شرط دوم عتق[۴]، اگر معتق، تبرّی بجوید از ضمان جریرة در حال اعتاق، ولاء عتق منتفی است و مولا از عبد ارث نمی برد. 

حال در اینجا علما بحثی را مطرح کرده اند که آیا شاهد گرفتن بر تبرّی لازم است یا نه؟[۵] دوقول در مسئله وجود دارد:

قول اول (شهید ثانی): شاهد گرفتن، علی اصحّ القولین لازم نیست. یعنی حتی اگر شاهد نگیرد، تبرّی او درست است و بر اساس آن تبری، دیگر لازم نیست دیه را پرداخت کند.

دلیل عدم لزوم شاهد گرفتن: دو دلیل: 

الف) اصل: اصل، عدم شرطیت و لزوم اشهاد است. (لزوم اشهاد، نیازمند دلیل است)

ب) مراد از اشهاد، این است که مولا بعدا بتواند در نزد حاکم، این تبری را به واسطه شاهد اثبات کند. پس صرفا اشهاد، به درد اثبات مسئله در نزد قاضی می خورد و الا چه شاهد بگیرد و چه نگیرد، این تبرّی صورت گرفته است.

قول دوم (شیخ طوسی): در مقابل قول شهید ثانی، برخی از علما (مانند شیخ طوسی) قائل به اشتراط اشهاد شده اند. یعنی اگر شاهد نگیرد، تبرّی او بی فایده و بی اثر است. 

دلیل لزوم شاهد گرفتن: روایتی در مسئله، دالّ بر این قول است: «عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ اَلنَّضْرِ عَنِ اِبْنِ سِنَانٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : مَنْ أَعْتَقَ رَجُلاً سَائِبَةً ـ کسی که عبدی را به صورت سائبه آزاد (یعنی تبری جسته است) می کند ـ فَلَيْسَ عَلَيْهِ مِنْ جَرِيرَتِهِ شَيْءٌ وَ لَيْسَ لَهُ مِنَ اَلْمِيرَاثِ شَيْءٌ وَ لْيُشْهِدْ عَلَى ذَلِكَ ـ باید شاهد بگیرد بر این مسئله ـ قَالَ وَ مَنْ تَوَلَّى رَجُلاً فَرَضِيَ بِذَلِكَ فَجَرِيرَتُهُ عَلَيْهِ وَ مِيرَاثُهُ لَهُ.» پس با توجه به عبارت روایت، معلوم می شود که شاهد گرفتن، شرط تبرّی است.

اشکال شهید ثانی به قول دوم: عبارت «وَ لْيُشْهِدْ عَلَى ذَلِكَ» ثابت نمی کند که اشهاد شرط است! زیرا چه بسا امام که فرموده اند باید شاهد بگیرد، از باب این است که اگر بخواهد بعداً در دادگاه اثبات کند، بدون شاهد از او نمی پذیرند. و الا شرط بودن اشهاد در اصلِ تبری را ثابت نمی کند.


یعنی آیا آزاد شدن خود به خودی ام ولد هم، از موارد اعتاق ثابت کننده ارث هست یا نه؟

البته در صورتی که خریدن عبد توسط خودش را مجاز بدانیم. والا اگر گفتیم «العبد و ما فی یده لمولاه» اصلا عبد مالک چیزی نمی شود که بخواهد خودش را بخرد.

آزاد شدن خود به خودی

عدم تبرّی مولا از ضمان جریرة هنگام عتق

زیرا این تبرّع دو جهت دارد: از یک طرف اگر عبد جنایت خطئی انجام دهد، نمی تواند مولا را ملزم به پرداخت دیه کند. از طرف دیگر هم مولا هم از عبد ارث نمی برد.

۴

تطبیق بررسی شرط اول و دوم ولاء عتق

وفي إلحاق انعتاق اُمّ الولد بالاستيلاد (امّ ولد، به واسطه ام ولد بودنش، بعد از مرگ مولا، خود به خود آزاد می شود) وانعتاق القرابة (کسی که یکی از اقرباء خود را که عبد هستند بخرد. مثلا پدرش را که عبد است، بخرد، که در این صورت بعد از خرید این پدر، خود به خود آزاد می شود) وشراء العبد نفسه (عبدی که خودش، خودش را می خرد) ـ لو أجزناه (البته اگر ما شاء عبد را مجاز بدانیم) (اشکال: در مورد دو و سه، چگونه می توان ولاء اعتاق را تصویر کرد؟ مثلا در مورد دوم، وقتی رابطه قرابتی وجود داشته باشد، دیگر نوبت به ولاء عتق نمی رسد اصلا! یا مثلا در مورد سوم، هم معنی ندارد بگوییم خودِ شخص از خودش ارث می برد!) ـ بالعتق (جار و مجرور متعلق به الحاق) الواجب أو التبرّع (آیا ملحق می شوند این سه مورد به عتق واجب یا ملحق می شوند به عتق تبرعی؟) ، قولان : أجودهما الأوّل (این سه مورد، ملحق به عتق واجب اند و نه تبرعی. لذا ولاء اعتاق و ارث بردن منتفی است) ؛ لعدم تحقّق الإعتاق الذي هو شرط ثبوت الولاء (در این موارد، اعتاق صورت نگرفته است. زیرا اعتاق، معنای تعدیه دارد ـ یعنی شخصی، باید شخص دیگر را آزاد کند ـ ولی انعتاق معنای لازمی دارد ـ خود به خود آزاد می شود ـ. در مانحن فیه هم در این سه مورد، انعتاق صورت گرفته است و نه اعتاق)

﴿ وكذا لو تبرّأ ﴾ المعتِق تبرّعاً ﴿ من ضمان الجريرة ﴾ (همچنین اگر تبرّی بجوید کسی که معتق تبرعی است، از ضمان جریره، این شخص هم ولاء اعتاق ندارد) حالةَ الإعتاق ﴿ وإن لم يُشهد (حتی اگر شاهد نگیرد) ﴾ على التبرّي شاهدين على أصحّ القولين (ولو اینکه شاهد نگیرد دو شاهد را بر تبری، بنا بر اصح قولین) (دو دلیل برای عدم لزوم اشهاد:) (دلیل اول:) للأصل (اصل عدم لزوم و شرطیت اشهاد) و (دلیل دوم:) لأنّ المراد من الإشهاد الإثبات عند الحاكم، لا الثبوت في نفسه (هر کجا می گویند شاهد بگیرید، برای اثبات آن در نزد حاکم می گویند! و الا اصل آن مسئله بدون شاهد گرفتن هم محقق است) .

وذهب الشيخ وجماعة إلى اشتراطه (اشهاد) (شیخ طوسی و جماعتی گفته اند اشهاد شرط است. یعنی اگر شاهد نگیری، اصلّ تبری جستن بی اثر است. نه اینکه با شاهد نگرفتن، صرفا در دادگاه نمی توانی حرفت را ثابت کنی!) ؛ لصحيحة ابن سنان عن الصادق عليه‌السلام: « من أعتق رجلاً سائبة (تبری جسته است از ضمان جریره او) فليس عليه من جريرته شيء (از جریره این عبد، چیزی بر عهده مولا نیست) ، وليس له من الميراث شيء (برای مولا هم از میراث این عبد، چیزی ثابت نیست) ، وليُشهِد على ذلك (باید بر این مسئله شاهد بگیرد) » ولا دلالة لها على الاشتراط (این روایت دلالتی بر اشتراط ندارد. بلکه صرفا ارشاد بر این است که اگر شاهد نگیری، بعدا ممکن است به مشکل بخوری) . وفي رواية أبي الربيع عنه (امام صادق عليه‌السلام) عليه‌السلام ما يؤذن بالاشتراط (در روایت ابی ربیع از امام، عبارتی است که خبر از اشتراط می دهد) وهو قاصر من حيث السند. (پس معلوم می شود شهید ثانی، دلالت این روایت را پذیرفته اند اما از حیث سندی به آن اشکال دارند. به خلاف روایت قبلی که در دلالت آن اشکال داشتند) (روایت: «عَنْ أَبِي اَلرَّبِيعِ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنِ اَلسَّائِبَةِ  فَقَالَ هُوَ اَلرَّجُلُ يُعْتِقُ غُلاَمَهُ ـ کسی که غلام خود را آزاد کند ـ ثُمَّ يَقُولُ اِذْهَبْ حَيْثُ شِئْتَ لَيْسَ لِي مِنْ مِيرَاثِكَ شَيْءٌ وَ لاَ عَلَيَّ مِنْ جَرِيرَتِكَ شَيْءٌ وَ يَشْهَدُ شَاهِدَيْنِ») (اشکال استاد: این روایت هم مثل روایت قبلی، اشکال دلالی دارد! پس چرا فرق گذاشتید بین این دو روایت؟. برخی محشین هم در اینجا اشکال کرده اند که چرا بین این دو روایت فرق گذاشته اید. حتی برخی گفته اند که این روایت دوم، از حیث سندی هم مشکلی ندارد ولی از حیث دلالی مشکل دارد ـ برعکس حرف شهید ثانی ـ)

۵

بیان سه نکته

نکته1: اگر مولایی، گوش یا بینی یا زبان عبدِ خود را بِبُرد[۱]، این عبد خود به خود آزاد می شود.[۲] به چنین عبدی «المنکّل به» گفته می شود. حال چنین عبدی، سائبه محسوب می شود و مولا نسبت به او ولاء اعتاق ندارد. به عبارت دیگر، شرط ولاء عتق، این بود که مولا عبد را تبرّعاً آزاد کند اما در این جا عبد، خود به خود آزاد می شود (انعتاق است و نه اعتاق).

نکته2: گاهی اسباب دیگری، سبب انعتاق عبد است مثل اقعاد (زمین گیر شدن عبد) یا کور شدن عبد یا مرض جذام و برص. در این موارد هم ولاء اعتاق ثابت نیست زیرا در این موارد هم، عتقی از جانب مولا رخ نداده و این موارد همگی انعتاق اند و نه اعتاق.

پیامبر اکرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم در روایتی فرموده اند: «الولاء لمن اعتق». پس باید حتما اعتاق صورت گرفته باشد تا ولاء عتق برای مولا ثابت شود.

نکته3: زوج و زوجة در کنار همه ورثه ارث می برند. لذا زوج و زوجة، در کنار مولا هم ارث می برند. یعنی اگر میتی برای مثال، تنها یک زوجة داشت و یک مولا، در این صورت زوجة سهم اعلی (یک چهارم) می برد و ما بقی هم به مولا می رسد. مولا هم اگر خودش زنده باشد، ارث به او داده می شود و الا اگر مرده بود، ارث او به ورثه مولا می رسد (چه مرد باشند و چه زن). دلیل این حکم هم این است که پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم فرمودند: «الوَلاء لُحمَة كلحمة النسب» یعنی ولاء هم، نوعی خویشاوندی است. پس همانطور که در خویشاوندی نسبی، اگر خود شخص نباشد، اولاد او ارث می برند، در ولاء هم حکم به همین صورت است.


و کار هایی از این قبیل.

در واقع این جریمه ایست که برای مولا قرار داده اند.

۶

تطبیق بیان سه نکته

﴿ والمنكَّل به ﴾ من مولاه (عبدی که از جانب مولا، نسبت به او تنکیل ـ قطع بینی و زبان و... ـ صورت گرفته است) ﴿ أيضاً سائبة ﴾ (چنین عبدی سائبه است) لا ولاء له عليه (ولائی برای مولا بر این عبد وجود ندارد) ؛ لأنّه لم يعتقه (مولا او را آزاد نکرده است) ، وإنّما أعتقه الله تعالى قهراً (خدای متعال، قهراً او را آزاد کرده است) . ومثله من انعتق بإقعاد (کسی که آزاد می شود به زمینگیر شدن) أو عمى (کوری) أو جذام أو برص (پیسی) عند القائل به (نزد کسانی که این موارد را، از موارد انعتاق عبد می دانند) لاشتراك الجميع في العلّة (علت این است که اعتاقی صورت نگرفته است) ، وهي (علت) عدم إعتاق المولى وقد قال صلى‌الله‌عليه‌وآله: « الولاء لمن أعتق » (ولاء برای کسی است که اعتاق کند) .

﴿ وللزوج والزوجة ﴾ مع المعتِق ومن بحكمه ﴿ نصيبُهما الأعلى (سهم بیشتر. چون فرض این است که میت ولدی ندارد. و الا اگر میت ولد داشت، که نوبت به معتق نمی رسید)(برای زوج و زوجة همراه معتق، همچنین کسانی که به حکم معتق اند ـ بچه های معتق ـ): النصف (برای زوج)، أو الربع (برای زوجة) والباقي (باقی مانده از نصف یا ربع) للمنعِم (معتِق) أو من بحكمه (اگر خود معتِق زنده نبود، به اولاد او می رسد) ﴿ ومع عدم المنعم فالوَلاء للأولاد (اگر منعم خودش نباشد، ولاء او برای اولاد منعم است) ﴾ أي أولاد المنعم ﴿ الذكور والإناث على المشهور بين الأصحاب ﴾ لقوله صلى‌الله‌عليه‌وآله: « الوَلاء لُحمَة (خویشاوندی و قرابت) كلحمة النسب » (ولاء هم قرابت و خویشاوندی است همانند خویشاوندی نسب. یعنی همانطور که در نسب کسی که خودش در قید حیات نباشد، خویشاوندانش ارث می برند، در ولاء عتق هم همین طور است) والذكور والإناث يشتركون في إرث النسب (ذکور و اناث، مشترک اند در ارث نسبت) ، فيكون كذلك في الوَلاء (در ولاء هم همینطور است) ، سواء كان المعتق رجلاً أم امرأة (معتق و کسی که این عبد را آزاد کرده است مرد باشد یا زن باشد، فرقی نمی کند).

وفي إلحاق انعتاق اُمّ الولد بالاستيلاد وانعتاق القرابة وشراء العبد نفسه ـ لو أجزناه ـ بالعتق الواجب أو التبرّع، قولان (١): أجودهما الأوّل؛ لعدم تحقّق الإعتاق الذي هو شرط ثبوت الولاء.

﴿ وكذا لو تبرّأ المعتِق تبرّعاً ﴿ من ضمان الجريرة حالةَ الإعتاق ﴿ وإن لم يُشهد على التبرّي شاهدين على أصحّ القولين (٢) للأصل ولأنّ المراد من الإشهاد الإثبات عند الحاكم، لا الثبوت في نفسه.

وذهب الشيخ (٣) وجماعة (٤) إلى اشتراطه؛ لصحيحة ابن سنان عن الصادق عليه‌السلام: « من أعتق رجلاً سائبة فليس عليه من جريرته شيء، وليس له من الميراث شيء، وليُشهِد على ذلك » (٥) ولا دلالة لها على الاشتراط. وفي رواية أبي الربيع عنه عليه‌السلام (٦) ما يؤذن بالاشتراط وهو قاصر من حيث السند.

﴿ والمنكَّل به من مولاه ﴿ أيضاً سائبة لا ولاء له عليه؛ لأنّه لم يعتقه، وإنّما أعتقه الله تعالى قهراً. ومثله (٧) من انعتق بإقعاد أو عمى أو جذام

__________________

(١) ألحقه بالتبرّع الشيخ في المبسوط ٦: ٧١، وابن حمزة في الوسيلة: ٣٤٣ ـ ٣٤٤. وألحقه بالعتق الواجب ابن إدريس في السرائر ٣: ٢٥.

(٢) ذهب إليه المحقّق في الشرائع ٤: ٣٥ ـ ٣٦، والعلّامة في المختلف ٨: ٦٦، والقواعد ٣: ٢١٥، وغيرهما.

(٣) النهاية: ٦٦٩.

(٤) منهم الصدوق في المقنع: ٤٦١، والقاضي في المهذّب ٢: ٣٦٤.

(٥) الوسائل ١٦: ٤٦، الباب ٤١ من أبواب العتق، الحديث ٢.

(٦) الوسائل ١٦: ٣٩، الباب ٣٦ من أبواب العتق، الحديث ٢.

(٧) لم يذكر الأصحاب سوى التنكيل فينبغي مراجعة النظر في الباقي، والظاهر أنّ ما ذكرناه حكمها. ( منه قدس‌سره ).

أو برص عند القائل به (١) لاشتراك الجميع في العلّة، وهي عدم إعتاق المولى وقد قال صلى‌الله‌عليه‌وآله: « الولاء لمن أعتق » (٢).

﴿ وللزوج والزوجة مع المعتِق ومن بحكمه ﴿ نصيبُهما الأعلى : النصف، أو الربع والباقي للمنعِم أو من بحكمه ﴿ ومع عدم المنعم فالوَلاء للأولاد أي أولاد المنعم ﴿ الذكور والإناث على المشهور بين الأصحاب لقوله صلى‌الله‌عليه‌وآله: « الوَلاء لُحمَة كلحمة النسب » (٣) والذكور والإناث يشتركون في إرث النسب، فيكون كذلك في الوَلاء، سواء كان المعتق رجلاً أم امرأة.

وفي جعل المصنّف هذا القول هو المشهور نظر. والذي صرّح به هو في شرح الإرشاد: أنّ هذا قولُ المفيد واستحسنه المحقّقُ وفيهما معاً نظر (٤) والحقّ أنّه قول الصدوق خاصّة (٥) وكيف كان فليس بمشهور.

وفي المسألة أقوال كثيرة أجودها ـ وهو الذي دلّت عليه الروايات الصحيحة (٦) ـ ما اختاره الشيخ في النهاية (٧) وجماعة (٨): أنّ المعتِق إن كان رجلاً

__________________

(١) قال به ابن حمزة في الوسيلة: ٣٤٠.

(٢) الوسائل ١٦: ٣٨، الباب ٣٥ من أبواب العتق، الحديث ١ و ٢، والباب ٣٧ من الأبواب، الحديث ١ و ٢.

(٣) الوسائل ١٦: ٤٧، الباب ٤٢ من أبواب كتاب العتق، الحديثان ٢ و ٦.

(٤) غاية المراد ٣: ٣٤٧ ـ ٣٤٨.

(٥) الفقيه ٤: ٣٠٦.

(٦) الوسائل ١٦: ٤٤ ـ ٤٥، الباب ٣٩ و ٤٠.

(٧) النهاية: ٥٤٧ ـ ٥٤٨، الرسائل العشر: ٢٧٧.

(٨) منهم القاضي في المهذّب ٢: ٣٦٤، والمحقّق في المختصر: ٢٧٢، والعلّامة في المختلف ٨: ٥٩.