درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۷۴: کتاب الحدود ۴۸: حدّ السرقة ۱۰

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

مسائل / مسئله یازدهم / مرحله دوم و سوم و چهارم

مسائل

مسئله یازدهم: بیان کیفیت حدّ سرقت

مرحله اول: قطع 4 انگشت دست راست.

مرحله دوم: قطع پای چپ 

سؤال1: پای چپ را از کدام قسمت باید قطع کنند؟

پاسخ: شهید در ابتدا می فرمایند «از مچ». اما ایشان در ادامه متذکّر می شوند که پاشنه پا را نباید قطع نمود (تا موقع راه رفتن و نماز خواندن، بتواند از آن استفاده کند)

روایت: « عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: تُقْطَعُ يَدُ اَلسَّارِقِ وَ يُتْرَكُ إِبْهَامُهُ وَ صَدْرُ رَاحَتِهِ وَ تُقْطَعُ رِجْلُهُ وَ يُتْرَكُ لَهُ عَقِبُهُ يَمْشِي عَلَيْهَا.»

سؤال2: اگر در پای شخص، انگشت اضافه وجود داشته باشد تکلیف چیست؟

پاسخ: در اینجا به انگشت اضافه توجه نمی شود و آن پا همراه انگشت اضافه قطع خواهد شد. زیرا در مرحله دوم (قطع پا) به خلاف مرحله اول (قطع ید) تعبیر به «اربع اصابع» نشده است، بلکه گفته شده است که «قطع رجله» لذا باید پا را با همه انگشتانش قطع نمود.

شهید در ادامه می فرمایند: البته احتمال دارد که بگوییم نباید انگشت اضافه را قطع نمود. به همان دلیلی که در قطع نکردن انگشت اضافه در دست بیان کردیم (حملاً علی المعهود: امام در حال بیان حکمِ دست ها و پاهای معمولی هستند. یعنی امام در مقام بیان دست و پاهای با انگشت اضافی نیستند و لذا نمی توان در این موارد به اطلاق روایت تمسک کرد)

نکته: اگر از قسمت ساق پای چپ، دو «قدم» روییده باشد، همان حرف هایی که در «دست» زدیم در اینجا نیز جاری است (اگر پای اصلی معلوم است که همان باید قطع شود و الا اشکال)

 

مرحله سوم: حبس ابد.

مرحله چهارم: قتل.

سؤال: وقتی در مرحله سوم حبس ابد رخ داد، دیگر چگونه دزدی کرده است که بخواهیم او را به قتل برسانیم؟

پاسخ: دو حالت تصور دارد: الف) از زندانی های دیگر دزدی کرده است./ ب) از زندان فرار کرده است (یا مرخصی گرفته است).

۴

تطبیق مسائل / مسئله یازدهم / مرحله دوم و سوم و چهارم

﴿ ولو سرق ثانياً ﴾ (اگر بعد از بار اول سرقت و اجرای حد، برای بار دوم مرتکب سرقت شود) بعد قطع يده ﴿ قطعت رجله اليسرى (پای چپ او قطع می شود) من مفصل القدم (از مچ پا) وتُرِك العقب (پاشنه پا قطع نمی شود) ﴾ يعتمد عليه حالة المشي والصلاة (تا بتواند هنگام راه رفتن و نماز خواندن بر آن تکیه کند) لقول الكاظم عليه‌السلام: « تقطع يد السارق ويترك إبهامه وصدر راحته (انگشت شصت و کف دست قطع نمی شود) وتقطع رجله ويترك عقبه يمشي عليها (پاشنه پا را قطع نمی کنند تا بتواند بر آن راه برود) » .

والظاهر أنّه لا التفات إلى زيادة الإصبع هنا (ظاهر این است که نباید التفاتی به زیاده بودن انگشت در پا کرد) ؛ لأنّ الحكم مطلق في القطع من المفصل (حکمِ قطع پا مطلق است از حیث وجود انگشت اضافه و عدم آن) من غير نظر إلى الأصابع مع احتماله (احتمال التفات هم وجود دارد ـ حملاً علی المعهود ـ) ولو كان له قدمان على ساق (اگر از قسمت ساق او، دو قدم روییده بود) واحد فكالكفّ (مانند حکمی که در دو کف دست کردیم، در اینجا نیز جاری می شود) .

﴿ وفي ﴾ السرقة ﴿ الثالثة ﴾ بعد قطع اليد والرجل ﴿ يحبس أبداً ﴾ إلى أن يموت (در مرتبه سوم، حبس ابد می شود) ، ولا يُقطع من باقي أعضائه (بقیه اعضای بدنش را قطع نمی کنند) .

﴿ وفي الرابعة ﴾ بأن سرق من الحبس أو من خارجه لو اتّفق خروجه لحاجة أو هرب به (در زندان سرقت می کند یا از زندان به جهت حاجتی خارج می شود و یا فرار می کند و دوباره سرقت می کند) ﴿ يُقتل ﴾.

۵

تتمّة: حکم دست نداشتن سارق

تتمّة: اگر سارق دست راست نداشته باشد تکلیف چیست؟ شهید می فرمایند بستگی دارد:

الف) اگر بعد از سرقت، دست راست او از بین رفته است: در این صورت حکمِ سرقت ساقط است و ما دیگر دست چپ او را قطع نمی کنیم. زیرا حکم مربوط به دست راست بود که بعد از اثبات حکم به طریق دیگری از بین رفت! (در این قسمت حکم همه متفق اند و اختلافی نیست)

ب) اگر قبل از سرقت، دست راست او از بین رفته است: در این صورت، سه قول وجود دارد:

  • قول اول: به جای دست راست، دست چپ را قطع می کنیم. (اگر دست چپ هم نداشت، پای چپ را قطع می کنیم ـ قولِ علامه و شیخ ـ)
  • قول دوم: وارد مرحله دوم می شویم و پای چپ را قطع می کنیم.
  • قول سوم (شهید): قطع هر مرحله در فرض عدم امکان ساقط است. یعنی در مرتبه اول سرقت، اگر دست راست داشت که قطع می کنیم و الا کاری نمی کنیم. اگر در مرتبه دوم پای چپ داشت قطع می کنیم و الا کاری نمی کنیم و بار سوم هم حبس می کنیم.

دلیل قول سوم: اولاً: در ریختن خونِ شخصِ محترم باید به موضع یقین اکتفا کرد (در قطع سایر موارد شبهه داریم و «الحدود تدرا بالشبهات») / ثانیا: حکمِ به قطع عضو دیگری (غیر از موردِ منصوص) در واقع تخطّی از موضع نص است. / ثالثا: روایت داریم: «كَانَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ إِنِّي لَأَسْتَحْيِي مِنْ رَبِّي أَنْ لاَ أَدَعَ لَهُ يَداً يَسْتَنْجِي بِهَا أَوْ رِجْلاً يَمْشِي عَلَيْهَا اَلْحَدِيثَ»

نکته: مستحب است بعد از قطع ید و رجل، محلّ زخم را داخل در روغن جوشیده کنند تا سارق بر اثر خون ریزی از بین نرود (هزینه روغن و... هم بر عهده سارق است).

۶

تطبیق تتمّة: حکم دست نداشتن سارق

﴿ ولو ذهبت يمينه (اگر از بین رفته باشد دست راست او) بعد السرقة لم يقطع اليسار (دست چپ او را قطع نمی کنیم) ﴾ لتعلّق الحكم بقطع اليمين وقد فاتت (حکمِ سرقت در بار اول به دست راست تعلّق گرفته است و دست راست هم ندارد! چه کنیم؟!) . أمّا لو ذهبت اليمين قبل السرقة (بعد از اینکه دست راستش قطع شده بود سرقت کرد) بغيرها (به غیر سرقت قطع شد) ففي قطع اليد اليسرى أو الرجل قولان (دو نظر است: بعضی می گویند دست چپ را قطع کنید و برخی می گویند پا را قطع کنید) .

ولو لم يكن له يسار (اگر دست چپ ندارد) قطعت رجله اليسرى (پای چپ او قطع می شود) ، قطع به العلّامة (علامه قاطعانه این حرف را زده اند) وقبله الشيخ كما أنّه لو لم يكن له رجل حُبس (کما اینکه اگر پایی هم نداشته باشد حبس می شود) .

ويُحتمل سقوط قطع غير المنصوص مرتَّباً (احتمال دارد که بگوییم: ساقط می شود قطع غیر منصوص به همان ترتیب. اگر بار اول دست داشته که قطع می کنیم و الا فلا!) ، (دلیل اول:) وقوفاً في التجرّي على الدم المحترم (در جرات پیدا کردن برای ریختن خون انسان محترم) على موضع اليقين (بر موضع یقین اکتفا می کنیم) ، و (دلیل دوم:) لأنّه تخطٍّ عن موضع النصّ بغير دليل (قطع موضع دیگری غیر از موضع منصوص، تخطی از موضع نص است بدون دلیل) ، و (دلیل سوم:) لظاهر قول عليّ عليه الصلاة والسلام: « إنّي لأستحي من ربّي أن لا أدع له يداً يستنجي بها، أو رجلاً يمشي عليها » (این روایت دلالت دارد بر این که در صورت نبود دست راست، حق قطع کردن دست چپ را نداریم) .

وسأل عبد الله بن هلال أبا عبد الله عليه‌السلام عن علّة قطع يده اليمنى ورجله اليسرى (چرا در سرقت می گویید بار اول دست راست، و بار دوم پای چپ؟) فقال: « ما أحسن ما سألت ؟ (چه سؤال خوبی کردی!) إذا قُطِعت يده اليمنى ورجله اليمنى سقط على جانبه الأيسر (دیگر یک طرف بدنش کامل بی استفاده می شود) ولم يقدر على القيام، فإذا قُطِعت يده اليمنى ورجله اليسرى اعتدل واستوى قائماً » (از این روایت دوم هم برداشت می شود که دست راست و پای راست یا دست چپ و پای چپ نباید با هم قطع شوند)

(اشکال استاد: این دو روایت، نمی توانند دلایل کاملی برای اثبات مدعای شهید باشند)

(روایت کامل: عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ هِلاَلٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَخْبِرْنِي عَنِ اَلسَّارِقِ لِمَ تُقْطَعُ يَدُهُ اَلْيُمْنَى وَ رِجْلُهُ اَلْيُسْرَى وَ لاَ تُقْطَعُ يَدُهُ اَلْيُمْنَى وَ رِجْلُهُ اَلْيُمْنَى فَقَالَ مَا أَحْسَنَ مَا سَأَلْتَ إِذَا قُطِعَتْ يَدُهُ اَلْيُمْنَى وَ رِجْلُهُ اَلْيُمْنَى سَقَطَ عَلَى جَانِبِهِ اَلْأَيْسَرِ وَ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى اَلْقِيَامِ فَإِذَا قُطِعَتْ يَدُهُ اَلْيُمْنَى وَ رِجْلُهُ اَلْيُسْرَى اِعْتَدَلَ وَ اِسْتَوَى قَائِماً قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ كَيْفَ يَقُومُ وَ قَدْ قُطِعَتْ رِجْلُهُ فَقَالَ إِنَّ اَلْقَطْعَ لَيْسَ مِنْ حَيْثُ رَأَيْتَ يُقْطَعُ إِنَّمَا يُقْطَعُ اَلرِّجْلُ مِنَ اَلْكَعْبِ وَ يُتْرَكُ مِنْ قَدَمِهِ مَا يَقُومُ عَلَيْهِ وَ يُصَلِّي وَ يَعْبُدُ اَللَّهَ قُلْتُ لَهُ مِنْ أَيْنَ تُقْطَعُ اَلْيَدُ قَالَ تُقْطَعُ اَلْأَرْبَعُ أَصَابِعَ وَ يُتْرَكُ اَلْإِبْهَامُ يَعْتَمِدُ عَلَيْهَا فِي اَلصَّلاَةِ وَ يَغْسِلُ بِهَا وَجْهَهُ لِلصَّلاَةِ قُلْتُ فَهَذَا اَلْقَطْعَ مَنْ أَوَّلُ مَنْ قَطَعَ قَالَ قَدْ كَانَ عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ حَسَّنَ ذَلِكَ لِمُعَاوِيَةَ)

﴿ ويستحبّ ﴾ بعد قطعه (ید) ﴿ حسمه (خون) (قطع کردن خون) بالزيت المغليّ (با روغن جوشیده) ﴾ إبقاءً له (برای اینکه کاری کنیم تا سارق از خون ریزی زیاد نمیرد) ، وليس بواجب (البته این حسم واجب نیست) ؛ للأصل. ومؤونته عليه (هزینه آن هم بر گردن خود سارق است)  إن لم يتبرّع به أحد، أو يخرجه الحاكم من بيت المال (اگر حاکم صلاح نبیند که بیت المال را به اینکار اختصاص دهد) (در عبارت دو احتمال است: الف:یخرجه مجزوم خوانده شود: یعنی اگر متبرع و حاکم هیچ کدام ندادند، بر گردن خودش است. / ب: یخرجه مرفوع خوانده شود: در مسئله دو احتمال است: احتمال اول اینکه اگر متبرع نداد، خودِ سارق پرداخت کند. احتمال دوم هم این است که بگوییم باید حاکم از بیت المال پرداخت کند) .

المتّحد، دون الثاني (١) وفصّل في التحرير، فأوجب الحدّ إن لم يتخلّل اطّلاع المالك ولم يطل الزمان بحيث لا يسمّى سرقة واحدة (٢) عرفاً. وهذا أقوى؛ لدلالة العرف على اتّحاد السرقة مع فقد الشرطين وإن تعدّد الإخراج. وتعدّدُها بأحدهما.

﴿ الحادية عشرة :

﴿ الواجب في هذا الحدّ أوّل مرّة ﴿ قطع الأصابع الأربع وهي ما عدا الإبهام ﴿ من اليد اليمنى ويترك له الراحة والإبهام هذا إذا كان له خمس أصابع.

أمّا لو كانت ناقصة اقتصر على الموجود من الأصابع وإن كان واحدة عدا الإبهام؛ لصحيحة الحلبي عن الصادق عليه‌السلام قال: « قلت له: من أين يجب القطع ؟ فبسط أصابعه وقال: من ها هنا، يعني من مفصل الكفّ » (٣) وقوله في رواية أبي بصير: « القطع من وسط الكفّ ولا يُقطع الإبهام » (٤).

ولا فرق بين كون المفقود خلقة وبعارض. ولو كان له إصبع زائدة لم يَجز قطعُها حملاً على المعهود. فلو توقّف تركها على إبقاء إصبع اُخرى وجب. ولو كان على المعصم كفّان قطعت أصابع الأصليّة إن تميّزت، وإلّا فإشكال.

﴿ ولو سرق ثانياً بعد قطع يده ﴿ قطعت رجله اليسرى من مفصل القدم وتُرِك العقب (٥) يعتمد عليه حالة المشي والصلاة؛ لقول الكاظم عليه‌السلام: « تقطع يد السارق ويترك إبهامه وصدر راحته وتقطع رجله ويترك عقبه يمشي عليها » (٦).

__________________

(١) القواعد ٣: ٥٥٦.

(٢) التحرير ٥: ٣٧٢ ـ ٣٧٣.

(٣) الوسائل ١٨: ٤٨٩، الباب ٤ من أبواب حدّ السرقة، الحديث ١ و٢.

(٤) الوسائل ١٨: ٤٨٩، الباب ٤ من أبواب حدّ السرقة، الحديث ١ و٢.

(٥) في نسخة بدل ( ش ): الكعب.

(٦) الوسائل ١٨: ٤٩٠، الباب ٤ من أبواب حدّ السرقة، الحديث ٤.

والظاهر أنّه لا التفات إلى زيادة الإصبع هنا؛ لأنّ الحكم مطلق في القطع من المفصل من غير نظر إلى الأصابع (١) مع احتماله (٢) ولو كان له قدمان على ساق واحد فكالكفّ.

﴿ وفي السرقة ﴿ الثالثة بعد قطع اليد والرجل ﴿ يحبس أبداً إلى أن يموت، ولا يُقطع من باقي أعضائه.

﴿ وفي الرابعة بأن سرق من الحبس أو من خارجه لو اتّفق خروجه لحاجة أو هرب به (٣) ﴿ يُقتل .

﴿ ولو ذهبت يمينه بعد السرقة لم يقطع اليسار لتعلّق الحكم بقطع اليمين (٤) وقد فاتت. أمّا لو ذهبت اليمين (٥) قبل السرقة بغيرها ففي قطع اليد اليسرى أو الرجل قولان (٦).

ولو لم يكن له يسار قطعت رجله اليسرى، قطع به العلّامة (٧) وقبله الشيخ (٨) كما أنّه لو لم يكن له رجل حُبس.

ويُحتمل سقوط قطع غير المنصوص مرتَّباً، وقوفاً في التجرّي على الدم

__________________

(١) فيه نظر؛ لأنّه تخطٍّ عن موضع النصّ بغير دليل. ( منه رحمه‌الله ).

(٢) أي الالتفات.

(٣) لم يرد « به » في ( ف ) و ( ش ).

(٤) في ( ع ): يمين، وفي نسخة بدل ( ش ): اليمنى.

(٥) في ( ش ): اليمنى.

(٦) القول بقطع يده اليسرى للشيخ في النهاية: ٧١٧، وابن حمزة في الوسيلة: ٤٢٠.

والقول بقطع الرجل للشيخ في المبسوط ٨: ٣٩، والقاضي في المهذّب ٢: ٥٤٤.

(٧) القواعد ٣: ٥٦٦.

(٨) النهاية: ٧١٧، ولم يذكر اليسرى.

المحترم على موضع اليقين، ولأنّه تخطٍّ عن موضع النصّ بغير دليل، ولظاهر قول عليّ عليه الصلاة والسلام: « إنّي لأستحي من ربّي أن لا أدع له يداً يستنجي بها، أو رجلاً يمشي عليها » (١).

وسأل عبد الله بن هلال أبا عبد الله عليه‌السلام عن علّة قطع يده اليمنى ورجله اليسرى فقال: « ما أحسن ما سألت ؟ إذا قُطِعت يده اليمنى ورجله اليمنى سقط على جانبه الأيسر ولم يقدر على القيام، فإذا قُطِعت يده اليمنى ورجله اليسرى اعتدل واستوى قائماً » (٢).

﴿ ويستحبّ بعد قطعه ﴿ حسمه (٣) بالزيت المغليّ إبقاءً له، وليس بواجب؛ للأصل. ومؤونته عليه إن لم يتبرّع به أحد، أو يخرجه الحاكم من بيت المال.

﴿ الثانية عشرة :

﴿ لو تكرّرت السرقة ولم يُرافَع بينها (٤) ﴿ فالقطع واحد لأنّه حدّ فتتداخل أسبابه لو اجتمعت كالزنا وشرب الخمر.

وهل هو بالاُولى أو الأخيرة ؟ قولان (٥).

__________________

(١) الوسائل ١٨: ٤٩٥، الباب ٥ من أبواب حدّ السرقة، الحديث ٩.

(٢) المصدر المتقدّم: ٤٩٤، الحديث ٨.

(٣) حسم العِرْق: قطعه ثمّ كواه لئلّا يسيل دمه.

(٤) في ( ر ): بينهما.

(٥) القول بكون القطع للاُولى للصدوق في المقنع: ٤٤٦، والسيّد في الغنية: ٤٣٤، والعلّامة في القواعد ٣: ٥٦٧، والتحرير ٥: ٣٧٦. والقول بكون القطع للأخيرة للشيخ في النهاية: ٧١٩، وابن إدريس في السرائر ٣: ٤٩٣ ـ ٤٩٤، والمحقّق في الشرائع ٤: ١٧٨.