درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۲۰۷: کتاب القصاص ۱۹: قصاص النفس ۱۹

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

ردّ قسم در قسامة

مقدمه: اگر لوث محقق شود (اماره ای که با وجود آن، ظنّ به صدقِ مدعی قتل پیدا شود) می توان با قَسامه، قتل را ثابت کرد. برای قسامه، در قتل عمد به 50 قسم و در قتل غیر عمد به 25 (قول برخی) یا 50 قسم (مشهور) نیاز است.

نکته1: اگر مدعی قتل، قومی که برای او قسامه را انجام دهند نداشته باشد[۱] و یا خودِ او نخواهد قسم بخورد، در این صورت مدعی می تواند قسم را برگرداند به منکر که در این صورت، منکر و قبیله او باید 50 قسم بخورند که این قتل، توسط آن ها رخ نداده است. اگر این 50 قسم محقّق شود، منکر بریء الذمه می شود.

سؤال: اگر منکر هم به طور کلی از قسم ها یا بعضی از آن ها امتناع کند، تکلیف چیست؟

پاسخ: در صورت امتناع منکر از قسم خوردن، ادّعای مدعی علیه او ثابت می شود. حال این اثبات ادعا بر علیه او، یا بر اساس این است که: 

  • یا بگوییم: ما به صرفِ نکول منکر قضاوت کنیم[۲] (مبنای ما این باشد)
  • یا بگوییم: اگرچه ما به صِرفِ نکول منکر بر علیه او در جاهای دیگر حکم نمی کنیم، ولی در ما نحن فیه یک ویژگی وجود دارد که باعث می شود با نکولِ او، بر علیه او حکم کنیم و آن ویژگی این است که: در بحث قسامه، از آنجایی که لوث وجود دارد، اصلِ قسم ابتدا برای مدعی است و نه منکر![۳]

قولی دیگر در مسئله (شیخ طوسی): در قسامه، اگر مدعی قسم نخورد، قسم را بر می گردانیم به منکر و اگر منکر هم قسم نخورد، قسم را دوباره بر می گردانیم به مدعی! اما اینبار، مدعی می تواند با خوردن یک قسم، حرفش را اثبات کند (دیگر لازم نیست مانند دفعه قبل، 50 قسم بخورد و یک قسم هم کافی است).

اشکال شهید ثانی به قول دیگر: این نظر ضعیف است و دلیلی بر آن وجود ندارد (بلکه دلیل بر خلاف آن وجود دارد).

نکته2: در هر جایی که قرار است در محکمة، قسم خورده شود، مستحب است که حاکم، حالِف (کسی که قرار است قسم بخورد) را نصیحت کند و به او بگوید: «قسم بی‌جا نخور / قسم دروغ در قیامت عقوبت دارد / و...».

نکته3: روایتی وجود دارد که در آن می گوید: پیامبر در فرض تهمت دم، شش روز این متهم را حبس می کردند، اگر اولیاء دم می توانستند در این 6 روز بینه بیاورند، او را قصاص می کردند و الا بعد از 6 روز، این شخص را رها می کردند و اصلا بحث قسامة مطرح نمی شده است.

شیخ طوسی هم به این روایت عمل کرده است و فتوا داده است.

اشکال شهید ثانی به این روایت: این روایت ضعیف السند است. ضمن اینکه در این روایت نکته ای وجود دارد که قابل پذیرش نیست! چرا باید کسی را که صرفاً متهم به قتل شده است را 6 روز حبس کرد؟! صرف اتهام که دلیل بر حبس نمی شود. لذا همان قول به قسامه در اینگونه موارد اجود است.


یا اصلا قومی ندارد، یا دارد ولی آن ها علم ندارند و لذا قسم نمی خورند.

یعنی بگوییم همینکه نکول کرد، کار تمام است و بر علیه او حکم می شود.

در جاهای دیگر (غیر از قسامه) می گفتیم مدعی باید بینه بیاورد و منکر باید قسم بخورد. و اگر منکر قسم نمی خورد، قسم را به مدعی برمی گرداندیم. اما در قسامه، ابتدا قسم برای مدعی است! و اگر مدعی قسم نخورد، بر می گردد به منکر! یعنی بر عکس موارد دیگر! و لذا اگر در اینجا منکر هم قسم نخورد، برگرداندن قسم به مدعی (دوباره) معنی ندارد.

۴

تطبیق ردّ قسم در قسامة

﴿ ولو لم يكن له قَسامة ﴾ (اگر قسامه ای در کار نباشد) أي قوم يقسمون (قومی که قرار است قسم بخورند وجود نداشته باشند) ـ فإنّ القَسامة تُطلق على الأيمان وعلى المُقْسِم ـ وعدم القسامة إمّا لعدم القوم، أو وجودهم مع عدم علمهم بالواقعة، فإنّ الحلف لا يصحّ إلّا مع علمهم بالحال، أو لامتناعهم عنها تشهّياً (یا اینکه به دلخواه، نخواستند قسم بخورند) ، فإنّ ذلك غير واجب عليهم مطلقاً ﴿ أو امتنع ﴾ المدّعي ﴿ من اليمين ﴾ (خودِ مدعی از قسم خوردن امتناع کرد) وإن بذلها قومُه أو بعضُهم (اگرچه قومِ او یا بغضی از قوم او قبول کردند که قسم بخورند) ﴿ اُحلف المنكر (منکر قسم داده می شود) وقومه خمسين يميناً ﴾ ببراءته (آن ها باید 50 بار قسم بخورند به برائت منکر) (اشکال استاد به متن: شما قبلا گفتید که اگر مدعی، قومی هم نداشته باشد، می تواند همه 50 قسم را خودش بخورد! اما ظاهر عبارت فعلی شما این است که در صورتی که قومی برای مدعی نباشد، دیگر قسامه برای او رخ نمی دهد و خودش به تنهایی نمی تواند 50 قسم را بخورد! این تعارض در عبارت را چگونه حلّ می کنید؟!) ﴿ فإن امتنع ﴾ المنكر من الحلف أو بعضه (اگر منکر هم گفت: من کلا قسم نمی خورم. یا اینکه گفت: من قسم می خورم ولی 50 قسم نمی خورم!)  ﴿ اُلزم الدعوى ﴾ (منکر، ملزم به آن ادعا می شود ـ علیه منکر حکم می شود ـ) وإن بذلها قومه (ولو قوم منکر، حاضر باشند 50 قسم بخورند! ولی چون خودِ منکر حاضر به قسم خوردن نیست، فایده ای ندارد) ـ (به چه دلیل می فرمایید «اُلزم الدعوی»؟) بناءً على القضاء بالنكول (یا به خاطر اینکه در باب قضاء، مبنای ما این باشد که با نکول، حکم می کنیم ـ هر جایی منکر نکول کرد، بر ضدّ او حکم می شود ـ) ، أو لخصوص (عطف بر بناءً) هذه المادّة (یا به خاطر ویژگی است که باب قسامه دارد) من حيث إنّ أصل اليمين هنا (در بحث قسامه) على المدّعي (در باب قسامه، اصلِ یمین برای مدعی است) وإنّما انتقلت إلى المنكر بنكوله (مدعی) (اگر الآن نوبت به منکر رسیده است، دلیلش نکول مدعی است) ـ فلا تعود إليه (دوباره این قسم، به مدعی بر نمی گردد) (به خلاف سایر جاها که قسم، اولا برای منکر بود و اگر او نکول می کرد به مدعی بر می گشت! اما در اینجا قسم اولا برای مدعی است و با نکول او به منکر بر می گردد) ، كما لا تعود من المدّعي إلى المنكر بعد ردّها عليه (در موارد دیگر باب قضاء چه طور وقتی از طرف منکر، نکولی رخ می داد، آن را بر می گرداندید به مدعی و در صورت نکول مدعی، دیگر به منکر بر نمی گرداندید؟ خب اینجا هم همینطور است! اگر منکر نکول کرد، نباید دوباره برگردانید به مدعی!) .

﴿ و (قولی دیگر در مسئله:) قيل: ﴾ والقائل الشيخ في المبسوط ﴿ له (منکر) ردُّ اليمين على المدّعي (اگر منکر هم از قسم خوردن در قسامه نکول کرد، باز می توان قسم را به مدعی برگرداند) ﴾ كغيره من المنكرين (مانند جاهای دیگر در باب قضاوت که اگر منکر نکول می کرد، قسم به مدعی بر میگشت) ﴿ فيكفي ﴾ حينئذٍ اليمين ﴿ الواحدة ﴾ كغيره (البته اگر قسم دوباره به مدعی برگردد، دیگر لازم نیست مدعی 50 قسم بخورد! با یک قسم هم قول او ثابت می شود) وهو ضعيف؛ لما ذكر (این قولِ شیخ طوسی ضعیف است به همان دلیلی که قبلا بیان کردیم ـ یک بار یمین از مدعی به منکر برگشته است و معنا ندارد دوباره بخواهیم این یمین را به مدعی برگردانیم!‌ـ) .

﴿ ويستحبّ للحاكم العظة ﴾ للحالف (مستحب است که حاکم شرع، موعظه کند حالف را که قسم دروغ نخورد) ﴿ قبل الأيمان ﴾ (قبل از اینکه قسمی بخورد) كغيره (حالف) بل هنا أولى (بلکه در ما نحن فیه، موعظه اولویت دارد زیرا بحث دماء و ریخته شدن خون است ـ قصاص و قتل ـ) ﴿ وروى السكوني عن أبي عبد الله: أنّ النبيّ كان يحبس في تهمة الدم (پیامبر اکرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم حبس می کردند در جایی که کسی متهم به ریختن خون است) ستّة أيّام، فإن جاء الأولياء ببيّنة (اگر اولیاء بینه می آوردند که طبق آن بینه عمل می شد) * وإلّا خلّى سبيله (اگر اولیاء دم بینه نمی آوردند، متهم را آزاد می کردند) ﴾ وعمل بمضمونها الشيخ والرواية ضعيفة (روایت ضعیف السند است) والحبس تعجيل عقوبة لم يثبت موجبها (موجب این عقوبت ثابت نشده است! تا وقتی که چیزی ثابت نشده است که نمی توان کسی را به خاطر آن زندان کرد!) ، فعدم جوازه أجود (این روایت هم سندا و هم مضموناً اشکال دارد) .

۵

فصل دوم: قصاص الطرف

فصل دوم: قصاص الطرف

معنی طرف در لغت:‌ به عضوی از اعضاء بدن، طرف گویند. 

معنی در طرف در ما نحن فیه:‌ منظور از طرف در این بحث، خصوص اعضای بدن نیست! بلکه بحث ما شامل جراحات و ... هم می شود. لذا بحث ما در فصلِ دوم، از هر جنایتی است که کمتر از قتل باشد.

سؤال1:‌ سببِ قصاص الطرف چیست؟

پاسخ: اگر اتلافِ عضو یا ما فی حکمِ عضو بشود (مثل جراحت در شکم و پشت و...) قصاص در صورتی رخ می دهد که یا:

الف) اتلافِ عضو با آلتی باشد که غالبا متلف است (ولو شخص قصد اتلاف نداشته باشد)[۱]

ب) اتلافِ عضو با آلتی که غالباً متلف است نباشد ولی قصد اتلاف داشته است. 

لذا اگر کسی، بدون قصدِ اتلاف، با آلتی که غالباً متلف نیست به کسی آسیبی وارد کند، قصاص ندارد.

نکته: شروط قصاصِ طرف، مثل شروط قصاص نفس است که عبارتند از:

  • تساوی در اسلام: اگر مسلمانی به کافری آسیب بزند، قصاص ندارد.
  • تساوی در حریت: اگر حری به عبدی آسیب بزند، قصاص ندارد.
  • رعایت دیه زن و مرد: تا یک سوم دیه این دو یکی است و بالاتر از آن با نصف دیه پرداخت شود و سپس قصاص رخ دهد.
  • انتفاء ابوّت: اگر پدری به فرزند خود آسیبی وارد کند قصاص نمی شود.

تا به اینجا، این شرائط هم در باب قصاص نفس بود و هم در قصاص طرف. اما از اینجا به بعد، شرائطی که بیان می شود اختصاص به قصاص الطرف دارد:

  • تساوی عضوین در سلامت یا عدم سلامت: یعنی یا باید هر دو عضو سالم باشند، یا هر دو ناقص باشند، یا حداقل عضوی که قرار است قصاص شود اخفض باشد. لذا:

الف) دست سالم در مقابل دست شلّاء قصاص نمی شود (ولو خودِ جانی به این قطع عضو راضی باشد!)

ب) دست شلاء در مقابل دست صحیحه قصاص می شود. (مگر اینکه با قطع دست شلاء، خطر مرگ وجود داشته باشد)

سؤال2:‌ اگر دست شخصِ شلاء، در مقابل دستِ سالمی قطع شود، آیا باید ارش آن توسط شخصِ شلاء پرداخت شود؟ (ممکن است کسی بگوید: دیه دست سالم بیشتر از دست ناقص است).

پاسخ: خیر. نیازی به پرداخت ارشِ دست شلاء در مقابل دست صحیحه نیست! لذا یا باید از ابتدا راضی به پرداخت دیه شود و یا دست شلاء را قطع کند.


مانند شمشیر و چاقو و...

۶

تطبیق فصل دوم: قصاص الطرف

 ﴿ الفصل الثاني ﴾﴿ في قصاص الطرف ﴾

والمراد به ما دون النفس (مراد از قصاص طرف هر جنایتی است که کمتر از جان باشد) وإن لم يتعلّق بالأطراف المشهورة (گرچه این قصاص طرف، به اطراف مشهوره تعلّق نداشته باشد) .

﴿ وموجبه ﴾ بكسر الجيم أي سببه (سبب قصاص طرف) ﴿ إتلاف العضو ﴾ وما في حكمه ﴿ بالمتلف غالباً ﴾ (به واسطه آلتی که غالبا متلف است) وإن لم يقصد الإتلاف (اگر جانی اتلاف کند عضو را یا ما فی حکم عضو را) ﴿ أو بغيره ﴾ (غیر المتلف غالباً) أي غير المتلف غالباً ﴿ مع القصد إلى الإتلاف ﴾ (یا باید قصد اتلاف داشته باشد و یا آلتِ او غالبا متلف باشد) كالجناية على النفس.

﴿ وشروطه: شروط قصاص النفس (شروط قصاص طرف همان شروط قصاص نفس است) ﴾ من التساوي في الإسلام (لذا مسلمان را به خاطر قتل کافر قصاص نمی کنند) والحرّيّة (تساوی در حریت نتیجه اش این است که ما حرّ را به خاطر قتل عبد قصاص نمی کنیم) ، أو كون المقتصّ منه أخفض (کسی که قصاص از او کشیده می شود باید اخفض باشد) ، وانتفاء الاُبوّة (لذا پدر را به خاطر فرزند قصاص نمی کنند) ، إلى آخر ما فُصّل سابقاً (همان شرایطی که قبلا بیان شد در اینجا نیز وجود دارد) ﴿ و ﴾ يزيد هنا على شروط النفس اشتراط ﴿ التساوي ﴾ (باید تساوی وجود داشته باشد) أي تساوي العضوين المقتصّ به (آنچه به سبب آن داریم قصاص می کنیم که مختص به مجنی علیه است) ومنه (آنچه از او قصاص کشیده می شود که مختص جانی است) ﴿ في السلامة ﴾ أو عدمها (سلامة) (دست سالم را به خاطر دست سالم قطع می کنیم، دست شل را هم به خاطر دست شل قطع می کنیم ولی دست سالم را به خاطر دست شل قطع نمی کنیم!) أو كون المقتصّ منه أخفض (یا لا اقل مقتصّ منه پایین تر باشد) ﴿ فلا تقطع اليد الصحيحة بالشلّاء (اگر جانی دستِ سالمی دارد ولی زد و دست شلاء کسی را برید، به خاطر این ید شلاء، ید صحیحه جانی را قطع نمی کنیم) ﴾ وهي الفاسدة ﴿ ولو بذلها (ولو جانی خودش بگوید دست سالم من را قطع کنید) ﴾ أي بذل اليدَ الصحيحة ﴿ الجاني ﴾ لأنّ بذله لا يسوّغ قطع ما منع الشارع من قطعه (زیرا صرف بذل جانی مجوز قطع آنچه شارع منع کرده است از قطع آن نمی شود) ، كما لو بذل قطعَها بغير قصاص (اگر همینطوری کسی بگوید بیایید و دست من را قطع کنید، نمی توان به حرف او گوش کرد و دستش را قطع نمود) .

﴿ وتقطع ﴾ اليد ﴿ الشلّاء بالصحيحة ﴾ (اما در مقابل دست صحیح و سالم، دست شلاء قطع می شود) لأنّها (ید شلاء) دون حقّ المستوفى (ید شلاء، کمتر از حق استیفاء کننده و قصاص کننده است) ﴿ إلّا إذا خيف ﴾ من قطعها ﴿ السراية ﴾ (مگر اینکه ما بترسیم از قطع کردن این یدِ شلاء، سرایت نفس را)  إلى النفس؛ لعدم انحسامها (به خاطر عدم قطع دم آن ید شلاء) فتثبت الدية حينئذٍ (اگر چنین خطری وجود دارد، دیه ثابت می شود).

وحيث يقطع الشلّاء يقتصر عليها (اگر ید شلاء را قطع کردیم، به همین اکتفا می شود و ما به التفاوت صحیح و ناقص گرفته نمی شود) ، ولا يضمّ إليها أرش التفاوت.

۷

عدم رعایت مماثلت در برخی اعضا

بررسی یک روایت:‌ در بحث قصاص النفس، در صفحه 417، روایتی از حبیب سجستانی خوانده شد: «عَنْ حَبِيبٍ اَلسِّجِسْتَانِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ  أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنْ رَجُلٍ قَطَعَ يَدَيْنِ لِرَجُلَيْنِ اَلْيَمِينَيْنِ ـ شخصی، دو دست راست از دو نفر را قطع کرد‌ ـ قَالَ فَقَالَ يَا حَبِيبُ تُقْطَعُ يَمِينُهُ لِلَّذِي قَطَعَ يَمِينَهُ أَوَّلاً ـ به خاطر دست راستی که اول از شخص اول بریده است، دست راست او قطع می شود ـ وَ تُقْطَعُ يَسَارُهُ لِلرَّجُلِ اَلَّذِي قَطَعَ يَمِينَهُ أَخِيراً ـ به خاطر شخص دومی که دست راستش را بریده است، دست چپ او را قطع می کنیم ـ لِأَنَّهُ إِنَّمَا قَطَعَ يَدَ اَلرَّجُلِ اَلْأَخِيرِ وَ يَمِينُهُ قِصَاصٌ لِلرَّجُلِ اَلْأَوَّلِ ـ دست راست این جانی، برای دست راست نفر اول بود که قطع کرده لذا برای نفر دوم باید دست چپ او را قطع کرد ـ قَالَ فَقُلْتُ إِنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِنَّمَا كَانَ يَقْطَعُ اَلْيَدَ اَلْيُمْنَى وَ اَلرِّجْلَ اَلْيُسْرَى فَقَالَ إِنَّمَا كَانَ يَفْعَلُ ذَلِكَ فِيمَا يَجِبُ مِنْ حُقُوقِ اَللَّهِ فَأَمَّا يَا حَبِيبُ حُقُوقُ اَلْمُسْلِمِينَ فَإِنَّهُ تُؤْخَذُ لَهُمْ حُقُوقُهُمْ فِي اَلْقِصَاصِ اَلْيَدُ بِالْيَدِ إِذَا كَانَتْ لِلْقَاطِعِ يَدٌ وَ اَلرِّجْلُ بِالْيَدِ إِذَا لَمْ يَكُنْ لِلْقَاطِعِ يَدٌ ـ اگر جانی دستی نداشته باشد، پای او را قطع می کنیم ـ فَقُلْتُ لَهُ أَ وَ مَا تَجِبُ عَلَيْهِ اَلدِّيَةُ وَ تُتْرَكُ لَهُ رِجْلُهُ ـ راوی: نمی شود بگوییم در اینگونه موارد دیه ثابت است و پا را قطع نکنیم؟ ـ ، فَقَالَ إِنَّمَا تَجِبُ عَلَيْهِ اَلدِّيَةُ إِذَا قَطَعَ يَدَ رَجُلٍ وَ لَيْسَ لِلْقَاطِعِ يَدَانِ وَ لاَ رِجْلاَنِ ـ فقط در صورتی منتقل به دیه می شویم که قاطع، نه دست داشته باشد و نه پا‌ ـ فَثَمَّ تَجِبُ عَلَيْهِ اَلدِّيَةُ لِأَنَّهُ لَيْسَ لَهُ جَارِحَةٌ يُقَاصُّ مِنْهَا»

حالا با توجه به این روایت، شهید می فرمایند: یکی از شرایط قصاص عضو، مماثلت در عضو است. لذا اگر جانی دست راست کسی را قطع کرده باشد، ما هم باید دست راست او را قطع کنیم (قصاصاً) نه دست چپ او را!

بله! اگر کسی دست راست دیگری را قطع کرد ولی خودش دست راستی نداشت، در این صورت قصاص او به دست چپ منتقل می شود. اگر هم دست چپ نداشت، قصاص منتقل می شود به پای راست و اگر پای راست نداشت منتقل می شود به پای چپ. همه این ها هم بر اساس روایت حبیب سجستانی است.

نکته1: مصنّف حکم را در اینجا مستند به روایت کردند. زیرا اصلِ این حکم، مخالف قاعده اولیه است (اصل و قاعده اولیه می گویند:‌ باید بین اعضا مماثلت باشد. لذا برای چنین حکمی، نیازمند روایت خاص هستیم که روایت حبیب سجستانی، این حکم خاص را برای ما بیان می کند. و الا اگر این روایت نبود، باید می گفتیم:‌ اگر کسی دست راست دیگری را قطع کرد و خودش دست راست نداشت، باید دیه بدهد و طبق اصل و قاعده نمی توان دست چپ او را در مقابل دست راست دیگری قطع کرد. به خصوص در پا و دست! چون ممکن است کسی قائل به مماثلت دست چپ و راست شود ولی دیگر کسی قائل به مماثلت دست و پا نیست! لذا برای اثبات چنین حکمی، نیازمند روایت خاص هستیم)

علمای شیعه هم این روایت را تلقّی به قبول کردند و در این روایت توقف نکرده اند.

نکته2: شهید نسبت به پای چپ و راست ترتیب قائل شدند. یعنی فرمودند: اگر دست راست نداشت، دست چپ باید قطع شود. اگر دست چپ نداشت، باید پای راست را قطع کرد. و اگر پای راست هم نداشت باید پای چپ را قطع نمود (پای راست را مقدم کردند بر پای چپ).

اما روایت حبیب، حرفی از تقدم پای راست بر پای چپ نزد. 

نکته3: طبق این روایت، اگر شخصی، دست جماعتی را قطع کند، دست راست و چپ و پاهای او را به ترتیب قطع می کنند و در نهایت اگر بازهم باقی ماند، باید دیه پرداخت کند.

نکته4:‌ چنین حکمی، فقط اختصاص به قطع دست دارد! و الا در سایر اعضا، چنین ترتیبی وجود نخواهد داشت! برای مثال اگر کسی گوش راست دیگری را قطع کرد ولی خودش گوش راست نداشت، نمی توان به جای گوش راست او، گوش چپش را قطع کرد! بلکه باید دیه پرداخت شود. 

زیرا این حکم، خلاف قاعده بود و باید در مسئله خلاف قاعده، به موضع نص اکتفا نمود.

۸

تطبق عدم رعایت مماثلت در برخی اعضا

﴿ وتُقطع اليمين باليمين ﴾ لا باليُسرى (قطع می شود دست راست به دست راست نه به دست چپ ـ به خاطر دست راست، دست چپ را قطع نمی کنند) ، ولا بالعكس (به خاطر دست چپ، دست راست را قطع نمی کنند) ، كما لا تقطع السبّابة بالوسطى ونحوها (اگر انگشت وسطی قطع شود، به جای آن انگشت سبابه را قطع نمی کنند) ، ولا بالعكس (اگر سبابه را قطع کنند، انگشت وسطی قطع نمی شود) .

﴿ فإن لم تكن له * ﴾ أي لقاطع اليمين ﴿ يمين فاليسرى (اگر جانی دست راست نداشته باشد، دست چپ او را قطع می کنند) ، فإن لم تكن ﴾ له يسرى ﴿ فالرجل ﴾ اليمنى، فإن فقدت فاليسرى (فالرجل الیسری) ﴿ على الرواية ﴾ التي رواها حبيب السجستاني عن الباقر عليه‌السلام (در صفحه 417 بحث آن گذشت) .

وإنّما أسند الحكم إليها (استناد داد جناب مصنف این حکم را به روایت) لمخالفته للأصل (به خاطر اینکه این روایت مخالف اصل و قاعده اولیه است) من حيث عدم المماثلة بين الأطراف (مماثلت بین اطراف نیست در حالی که قاعده اولیه مماثلت است) ، خصوصاً بين الرِجل واليد (ممکن است کسی بین دست راست و چپ قائل به مماثلت بشود ولی دیگر بین دست و پا، هیچ کسی قائل به مماثلت نخواهد بود) ، إلّا أنّ الأصحاب تلقّوها بالقبول، وكثير منهم لم يتوقّف في حكمها هنا (الا اینکه اصحاب این روایت را تلقّی به قبول کردند و بسیاری از آن ها توقف در حکم این روایت نکردند) . وما ذكرناه من ترتّب الرِجلين مشهور (اینکه اول پای چپ بعد پای راست، شهرت دارد) ، والرواية خالية عنه (ولی در روایت اشاره ای به این مطلب نشده است) ، بل مطلقة في قطع الرجل لليد حيث لا يكون للجاني يد (روایت به طور مطلق گفته است اگر جانی دست ندارد، پا را قطع کنید ولی نفرموده است کدام پا) .

وعلى الرواية لو قَطع أيدي جماعة قُطعت يداه ورجلاه للأوّل فالأوّل، ثمّ تؤخذ الدية للمتخلّف (بنابر روایت اگر فردی قطع کند ید جماعتی را دست و پاهایش قطع می شود و اگر باز هم باقی ماندند، برای باقی باید دیه پرداخت کند) .

ولا يتعدّى هذا الحكم إلى غير اليدين ممّا له يمين ويسار كالعينين والاُذنين، وقوفاً فيما خالف الأصل على موضع اليقين وهو الأخذ بالمماثل.

جملتهم، ويتخيّرون في تعيين الحالف منهم.

﴿ ولو نقصوا عن الخمسين كرّرت عليهم أو على بعضهم حسبما يقتضيه العدد إلى أن يبلغ الخمسين (١) وكذا لو امتنع بعضهم كرّرت على الباذل متساوياً ومتفاوتاً، وكذا لو امتنع البعض من تكرير اليمين.

﴿ وتثبت القَسامة في الأعضاء بالنسبة أي بنسبتها إلى النفس في الدية، فما فيه منها الدية فقسامته خمسون كالنفس، وما فيه النصف فنصفها، وهكذا...

وقيل: قَسامة الأعضاء الموجبة للدية ستّ أيمان، وما نقص عنها فبالنسبة (٢) والأقوى الأوّل.

﴿ ولو لم يكن له قَسامة أي قوم يقسمون ـ فإنّ القَسامة تُطلق على الأيمان وعلى المُقْسِم ـ وعدم القسامة إمّا لعدم القوم، أو وجودهم مع عدم علمهم بالواقعة، فإنّ الحلف لا يصحّ إلّا مع علمهم بالحال، أو لامتناعهم عنها تشهّياً، فإنّ ذلك غير واجب عليهم مطلقاً ﴿ أو امتنع المدّعي ﴿ من اليمين وإن بذلها قومُه أو بعضُهم ﴿ اُحلف المنكر وقومه خمسين يميناً ببراءته ﴿ فإن امتنع المنكر من الحلف أو بعضه ﴿ اُلزم الدعوى وإن بذلها قومه ـ بناءً على القضاء بالنكول، أو لخصوص (٣) هذه المادّة من حيث إنّ أصل اليمين هنا على المدّعي وإنّما انتقلت إلى المنكر بنكوله ـ فلا تعود إليه، كما لا تعود من المدّعي إلى المنكر بعد ردّها عليه.

__________________

(١) في ( ع ): خمسين.

(٢) ذهب إليه الشيخ في النهاية: ٧٤١، والخلاف ٥: ٣١٣، المسألة ١٢، وتبعه القاضي في المهذّب ٢: ٥٠١، وابن زهرة في الغنية: ٤٤١.

(٣) في ( ر ): بخصوص.

﴿ وقيل: والقائل الشيخ في المبسوط ﴿ له ردُّ اليمين على المدّعي كغيره من المنكرين ﴿ فيكفي حينئذٍ اليمين ﴿ الواحدة كغيره (١) وهو ضعيف؛ لما ذكر (٢).

﴿ ويستحبّ للحاكم العظة للحالف ﴿ قبل الأيمان كغيره بل هنا أولى ﴿ وروى السكوني عن أبي عبد الله: أنّ النبيّ كان يحبس في تهمة الدم ستّة أيّام، فإن جاء الأولياء ببيّنة * وإلّا خلّى سبيله (٣) وعمل بمضمونها الشيخ (٤) والرواية ضعيفة (٥) والحبس تعجيل عقوبة لم يثبت موجبها، فعدم جوازه أجود.

__________________

(١) المبسوط ٧: ٢٢٣.

(٢) من أنّ أصل اليمين هنا على المدّعي.

(*) لم يرد في ( ق ): الأولياء ببيّنة.

(٣) الوسائل ١٩: ١٢١، الباب ١٢ من أبواب دعوى القتل وما يثبت به، وفيه حديث واحد، وفيه: فإن جاء أولياء المقتول بثبتٍ.

(٤) النهاية: ٧٤٤.

(٥) لأنّ في طريقها السكوني وهو ضعيف، راجع فهارس المسالك ١٦: ٣٠١.

 ﴿ الفصل الثاني
﴿ في قصاص الطرف

والمراد به ما دون النفس وإن لم يتعلّق بالأطراف المشهورة.

﴿ وموجبه بكسر الجيم أي سببه ﴿ إتلاف العضو وما في حكمه ﴿ بالمتلف غالباً وإن لم يقصد الإتلاف ﴿ أو بغيره أي غير المتلف غالباً ﴿ مع القصد إلى الإتلاف كالجناية على النفس.

﴿ وشروطه: شروط قصاص النفس من التساوي في الإسلام والحرّيّة، أو كون المقتصّ منه أخفض، وانتفاء الاُبوّة، إلى آخر ما فُصّل سابقاً (١) ﴿ و يزيد هنا على شروط النفس اشتراط ﴿ التساوي أي تساوي العضوين المقتصّ به ومنه ﴿ في السلامة أو (٢) عدمها أو كون المقتصّ منه أخفض ﴿ فلا تقطع اليد الصحيحة بالشلّاء وهي الفاسدة ﴿ ولو بذلها أي بذل اليدَ الصحيحة ﴿ الجاني لأنّ بذله لا يسوّغ قطع ما منع الشارع من قطعه، كما لو بذل قطعَها بغير قصاص.

﴿ وتقطع اليد ﴿ الشلّاء بالصحيحة لأنّها دون حقّ المستوفى

__________________

(١) في قصاص النفس.

(٢) في ( ش ): و.

﴿ إلّا إذا خيف من قطعها ﴿ السراية إلى النفس؛ لعدم انحسامها (١) فتثبت الدية حينئذٍ.

وحيث يقطع الشلّاء يقتصر عليها، ولا يضمّ إليها أرش التفاوت.

﴿ وتُقطع اليمين باليمين لا باليُسرى، ولا بالعكس، كما لا تقطع السبّابة بالوسطى ونحوها، ولا بالعكس.

﴿ فإن لم تكن له * أي لقاطع اليمين ﴿ يمين فاليسرى، فإن لم تكن له يسرى ﴿ فالرجل اليمنى، فإن فقدت فاليسرى ﴿ على الرواية التي رواها حبيب السجستاني عن الباقر عليه‌السلام (٢).

وإنّما أسند الحكم إليها لمخالفته للأصل من حيث عدم المماثلة بين الأطراف، خصوصاً بين الرِجل واليد، إلّا أنّ الأصحاب تلقّوها بالقبول، وكثير منهم لم يتوقّف في حكمها هنا. وما ذكرناه من ترتّب (٣) الرِجلين مشهور، والرواية خالية عنه، بل مطلقة في قطع الرجل لليد حيث لا يكون للجاني يد.

وعلى الرواية لو قَطع أيدي جماعة قُطعت يداه ورجلاه للأوّل فالأوّل، ثمّ تؤخذ الدية للمتخلّف.

ولا يتعدّى هذا الحكم إلى غير اليدين ممّا له يمين ويسار كالعينين والاُذنين، وقوفاً فيما خالف الأصل على موضع اليقين وهو الأخذ بالمماثل. وكذا ما ينقسم إلى أعلى وأسفل كالجفنين والشفتين، لا يؤخذ الأعلى بالأسفل، ولا بالعكس.

__________________

(١) أي عدم انقطاع دمها.

(*) لم يرد « له » في ( ق ).

(٢) الوسائل ١٩: ١٣١، الباب ١٢ من أبواب قصاص الطرف، الحديث ٢.

(٣) في ( ر ): ترتيب.