درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۴۷: کتاب الحدود ۲۱: حدّ زنا ۲۱

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

تقبیل و مضاجعه / حدّ زن حامله

اگر کسی نسبت به پسر بچه یا زن نامحرم، تقبیل یا مضاجعه[۱] انجام دهد، باید تعزیر شود (به کمتر از مقدار حد). زیرا اگرچه این فعل حرام است، ولی به حد زنا نرسیده است.[۲]

نکته1: شهید اول می فرمایند «التعزیر بما دون الحد». شهید ثانی: ظاهر این است که منظور از حد، حدّ زنا است زیرا تقبیل و مضاجعه، همسنخ با زنا محسوب می شود. در این باره روایاتی نیز وجود دارد.

روایت: «وَ عَنْهُ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : إِنَّ عَلِيّاً  عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَجَدَ اِمْرَأَةً  مَعَ رَجُلٍ فِي لِحَافٍ  فَجَلَدَ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ سَوْطٍ غَيْرَ سَوْطٍ»

نکته2: در روایتی از حلبی، بیان شده است که چنین عملی، 100 ضربه شلاق دارد: « عَنْ سَلَمَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: إِذَا وُجِدَ اَلرَّجُلُ مَعَ اَلْمَرْأَةِ فِي لِحَافٍ وَاحِدٍ جُلِدَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةً .»

شهید ثانی: این دسته روایات (که می گویند 100 ضربه شلاق دارد) باید حمل شود بر جایی که زنا رخ داده است.

سؤال: اگر زنی که نه زوجة کسی است و نه امة کسی، حامله شود (وجه حمل معلوم نباشد) آیا می توان این زن را حدّ زد؟

پاسخ: خیر! حدّ زدن این زن جایز نیست. زیرا ممکن است حمل، به وجه حلال[۳] یا ناشی از وطی بالشبهه باشد.

بله! اگر خودِ این زن، 4 بار اقرار به زنا کند، دیگر حدّ بر او جاری خواهد شد.[۴]

نکته3: زانیة حاملة، تا وقتی حاملة است حدّ رجم نمی خورد. لذا باید صبر کنیم تا این زن، وضع حمل کند و اولین شیر بعد از حمل را نیز به بچه بدهد[۵]، سپس اگر سرپرستی برای این بچه وجود نداشت که از او سرپرستی کند و به او شیر دهد، باید 2 سال صبر کرد تا زمان شیردهی تمام شود (بله اگر دایه ای برای بچه بود، بعد از شیر اول، مادر این بچه ـ زانیة ـ حد می خورد).

اگر حدّ زانیة شلاق باشد، بعد از ایام نفاس می توانند او را شلاق بزنند به شرط اینکه خوفِ تلف او نرود یا اگر خوفِ تلف می رود، سرپرستی برای بچه وجود داشته باشد، و الا اگر خوفِ تلف وجود دارد و سرپرستی هم برای بچه وجود ندارد، شلاق را هم تا 2 سال به تاخیر می اندازند.

نکته4: اگر زنی ادعا کند که: «من حامله ام» از او قبول می کنیم. یعنی صِرف ادعای زن در مورد حامله بودن پذیرفته می شود و اثرات آن نیز برای این زن بار می شود (حدّ نخوردن تا زمان حمل و ...).


اینکه زن و مرد، زیر لباس یا روپوش یا لحفاف واحد باشند.

تعداد دقیق آن را حاکم شرع معین می کند.

مثلا صیغه موقت بوده با کسی و بعدا هم رویش نشده به دیگران اطلاع دهد.

این حدی که بر او جاری می شود به خاطر اقرار اوست و نه به خاطر حملش.

به این شیر، لباء گفته می شود.

۴

تطبیق تقبیل و مضاجعه / حدّ زن حامله

﴿ وفي التقبيل ﴾ المحرَّم (چه نسبت به زن نامحرم و چه نسبت به پسر بچه از روی شهوت) ﴿ والمضاجعة ﴾ أي نوم الرجل مع المرأة ﴿ في إزار ﴾ أي ثوب ﴿ واحد ﴾ أو تحت لحاف واحد ﴿ التعزير بما دون الحدّ ﴾ (شلاق می زنیم ولی کمتر از حدّ) لأنّه فعلُ محرَّمٍ لا يبلغ حدّ الزنا (چون فعل حرام است تعزیر می کنیم ولی چون مادون الزنا است، کمتر از 100 ضربه می زنیم) ، والمرجع في كمّيّة التعزير إلى رأي الحاكم (در تعیین مقدار دقیق تعزیر، باید به نظر حاکم شرع مراجعه شود) .

والظاهر أنّ المراد بالحدّ الذي لا يبلغه هنا حدّ الزنا (اینکه مصنف فرمودند «بما دون الحد» منظور چه حدی است؟ شهید ثانی: ظاهرا منظور حدّ زناست. زیرا تقبیل و مضاجعه با زنا تناسب دارد) ، كما ينبّه عليه في بعض الأخبار: إنّهما يُضربان مئة سوط غير سوط (وَ عَنْهُ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : إِنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَجَدَ اِمْرَأَةً مَعَ رَجُلٍ فِي  لِحَافٍ فَجَلَدَ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ سَوْطٍ غَيْرَ سَوْطٍ)

﴿ وروى ﴾ الحلبي في الصحيح عن الصادق عليه‌السلام ورواه غيره (حلبی) أيضاً: أنّهما يُجلدان كلّ واحد ﴿ مئة جلدة ﴾ (حد چنین شخصی، 100 ضربه شلاق است) حدّ الزاني ( عَنْ سَلَمَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ:  إِذَا وُجِدَ اَلرَّجُلُ مَعَ اَلْمَرْأَةِ فِي لِحَافٍ وَاحِدٍ جُلِدَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةً) . وحُملت على ما إذا اضاف إلى ذلك وقوع الفعل (این روایت صحیحه حمل می شود بر جایی که اضافه کرده است شخص به تقبیل یا مضاجعه، زنا را!) ، جمعاً بين الأخبار (این حرف را به خاطر جمع بین روایات می گوییم و الا در روایات به این مطلب تصریح نشده است) .

﴿ ولو حملت ﴾ المرأة ﴿ ولا بعل ﴾ لها ولا مولى (اگر زنی حامله شد در حالی که نه شوهر داشت و نه مولایی) ولم يُعلم وجهُه (وجه حامله شدن او معلوم نیست) ﴿ لم تحدّ ﴾ لاحتمال كونه بوجه حلال (جذب منی مرد به هر طریقی) أو شبهة (وطی بالشبهه) ﴿ إلّا أن تقرّ أربعاً بالزنا (مگر اینکه 4 بار اقرار به زنا کند) ﴾ فتُحد لذلك (به خاطر اقرار حد می خورد) ، لا للحمل.﴿ وتؤخّر ﴾ الزانية الحامل ﴿ حتّى تضع ﴾ الحمل (زانیه حامل، حدش به تاخیر می افتد تا وقتی که وضع حمل کند) ـ وإن كان من الزنا (اگر چه آن حمل از زنا باشد) ـ وتسقيه اللِباء (بنوشاند آن زن به نوزاد، لباء را ـ اولین شیر بعد از تولد بچه را گویند ـ) ، وترضعه إن لم يوجد له كافل (تا وقتی که شیردهی او تمام شود) ثمّ يقيم عليها الحدّ إن كان رجماً (اگر رجم است، باید بعد از دو سال این زن را رجم کرد تا بچه بی سرپرست نماند) ، ولو كان جلداً (اگر حدّ زن زانیه شلاق است) فبعد أيّام النفاس (بعد از ایام نفاس، او را شلاق می زنند) إن أمن عليها التلف (اگر از تلف ایمن است) أو وُجد له مرضع (اگر هم احتمال تلف می رود، لا اقل یک مرضعی برای بچه پیدا شود) ، وإلّا (اگر ایمن از تلف نیستیم و از طرف دیگر مرضعی هم وجود ندارد) فبعده (بعد ارضاع). ويكفي في تأخيره عنها (کفایت می کند از تاخیر اجراء حد از زن زانیه) دعواها الحمل (همین که زن ادعای حمل کند کفایت می کند) (استاد: شاید این فتوای شهید، به این جهت بوده است که در آن زمان، راه تشخیص دیگری غیر از همین اقرار زن نبوده است. شاید امروزه بتوان گفت دیگر این ادعا کافی نیست و باید آزمایش صورت بگیرد) ، لا مجرّد الاحتمال (صرف اینکه احتمال حامله بودن او را بدهیم کافی نیست) .

۵

انکار بعد از اقرار / توبه بعد از اقرار

اگر کسی اقرار کند به فعلی که موجب حد است ولی بعد آن را انکار کند[۱]، در اینجا سه حالت وجود دارد:

الف) فعلی که به آن اقرار کرده است، موجب رجم است[۲]: در این صورت، با انکار بعدی حدّ ساقط می شود.

ب) فعلی که به آن اقرار کرده است، موجب رجم نیست[۳]: در این صورت، با انکار بعدی حدّ ساقط نمی شود.

ج) فعلی که به آن اقرار کرده است، موجب رجم + جلد است[۴]: دو احتمال است:

  • هر دو ساقط می شود: زیرا ادله ای که می گویند حدّ ساقط می شود، مطلقند (جلد را از رجم جدا نکردند)
  • رجم ساقط می شود ولی جلد باقی است: اگر حدّ شخص، تنها جلد بود، با انکار ساقط نمی شد، حالا که جلد + رجم است که دیگر به طریق اولی این جلد نباید ساقط شود. (استاد: به نظر می رسد این حرف صحیح نیست! زیرا می توان خلاف آن را هم در اولویت ثابت کرد! به این صورت که: وقتی رجم با انکار ساقط می شود، جلد به طریق اولی باید با انکار ساقط شود)

نظر شهید ثانی: اقوی این است که بگوییم در این موارد رجم با انکار ساقط می شود ولی جلد به جای خود باقی است.

سؤال1: اگر در رجم، قائل شویم که با انکار بعد از اقرار، رجم برداشته می شود، آیا می توان قائل شد که در قتل به سیف[۵] هم با انکار بعد از اقرار، حد قتل برداشته می شود؟

پاسخ: دو نظر است:

  • قتل به سیف هم به رجم ملحق می شود. زیرا هر دو در مقتضی مشترک اند (مقتضی: انکار مقرّ)
  • قتل به سیف، به رجم ملحق نمی شود: زیرا روایت، تنها رجم را بیان می کند و حرفی از قتل نمی زند (قتل نیازمند دلیل مخصوص خود است)

سؤال2: اگر کسی اقرار به حد کند اما بعد توبه کند، آیا با توبه بعد از اقرار، حد از او منتفی می شود یا خیر؟

پاسخ: خیر. حدّ از او منتفی نمی شود اما امام طبق یک نظر مخیّر است که در اقامه حد بر او یا عفوّ او، یکی را انتخاب کند. در این مسئله هم فرقی بین رجم و جلد نیست زیرا اولا: مقتضی تخییر امام، توبه مقر است و توبه مقرّ هم در رجم و جلد تفاوتی ندارد. / ثانیا: توبه وقتی باعث اسقاط حتمی بودن رجم می شود، به طریق اولی باعث اسقاط حتمی بودن جلد می شود.

مخالفت ابن ادریس: جناب ابن ادریس در اینجا با نظر مشهور مخالفت کرده اند و فرموده اند: امام تنها در صورت رجم مخیر است. ولی اگر حدّ جلد باشد، اقامه حدّ حتمی است به خاطر استصحاب بقاء حد و اینکه لازمه تاخیر امام این است که دیگر در همه جا حدّ تعطیل شود.


مثلا ابتدا بیاید و اقرار کند به زنا، ولی بعد بیاید و انکار کند.

4 بار باید اقرار کند.

مثلا موجب جلد یا تبعید و... است.

مثل زنای محصن

مثل زنای با محارم و...

۶

تطبیق انکار بعد از اقرار / توبه بعد از اقرار

﴿ ولو أقرّ ﴾ بما يوجب الحدّ (اگر مقرّ اقرار کند به عملی که موجب حد است) ﴿ ثمّ أنكر (بعد انکار کند ـ مثلا بگوید دروغ گفتم یا خطا کردم ـ) سقط الحدّ (حد از او ساقط می شود) إن كان ممّا يوجب الرجم (البته اگر حد، موجب رجم باشد) ، ولا يسقط غيره ﴾ (غیر رجم ساقط نیست) وهو الجلد وما يلحقه (جزّ و تغریب و...) .

هذا إذا لم يجمع في موجب الرجم بينه وبين الجلد (این حکم، برای وقتی است که در موجب حد، بین رجم و جلد جمع نشود) ، وإلّا (اگر جمع شود بین رجم و جلد) ففي سقوط الحدّ مطلقاً (هم جلد و هم رجم ساقط می شود) بإنكاره ما يوجب الرجم (وقتی انکار می کند مقرّ آنچه را که موجب رجم است، دیگر حتی شلاق هم نمی خورد) نظر (دو نظر است، دو وجه است) : (دلیل سقوط هر دو:) من إطلاق سقوط الحدّ الشامل للأمرين (در روایت سقوط حدّ مطلق آمده است) ، و (دلیل سقوط رجم بدون سقوط جلد) من أنّ الجلد لا يسقط بالإنكار لو انفرد (جلد اگر به تنهایی باشد، با انکار ساقط نمی شود پس اگر منضمّ به رجم هم باشد ساقط نمی شود) فكذا إذا انضمّ، بل هنا أولى (شاید بتوان گفت در اینجا اولویت هم دارد) ؛ لزيادة الذنب (کسی که حکمش رجم و جلد است، گناه بزرگتری مرتکب شده است) ، فلا يناسبه سقوط العقوبة مطلقاً مع ثبوت مثلها في الأخفّ (مناسبت ندارد با ذنب اشدّ، سقوط عقوبت مطلقا با سقوط مثل این عقوبت در اخفّ) (استاد: این حرف صحیح نیست زیرا در طرف مقابل هم می توان این اولویت را جاری کرد) .

والأقوى سقوط الرجم دون غيره (اقوی این است که رجم ساقط می شود ولی غیر رجم ساقط نمی شود) .

وفي إلحاق ما يوجب القتل ـ [ كالزنا ] بذات محرم أو كُرهاً (آیا آنچه موجب حد قتل به سیف می شود، ملحق به رجم می شود یا خیر؟)  ـ قولان : (دلیل الحاق:) من تشاركهما في المقتضي (هر دو ـ قتل و رجم ـ در مقتضی مشارکت دارند) وهو (مقتضی) الإنكار لما بُني على التخفيف (مقتضی، انکار آقای مقرّ است عملی را که شارع مقدس بنائش بر تخفیف است) ، ونظرُ الشارع إلى عصمة الدم (نظر شارع این است که تا می شود خون را حفظ کند) وأخذه (عطف بر انکار) فيه بالاحتياط (معمولا شارع نسبت به دم احتیاط می کند) ، و (دلیل عدم الحاق:) من عدم النصّ عليه (آنچه در مورد آن روایت داریم، رجم است و قتل نیست) ، وبطلانِ القياس. (روایت: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: مَنْ أَقَرَّ عَلَى نَفْسِهِ  بِحَدٍّ أَقَمْتُهُ عَلَيْهِ  إِلاَّ اَلرَّجْمَ فَإِنَّهُ إِذَا أَقَرَّ عَلَى نَفْسِهِ ثُمَّ جَحَدَ لَمْ يُرْجَمْ»)

﴿ ولو أقرّ بحدّ ثمّ تاب (اگر شخصی اقرار کند به حدّ و بعد توبه کند ـ انکار نمی کند! صرفاً پشیمان شده است ـ) تخيّر الإمام في إقامته ﴾ عليه والعفو عنه (امام مخیّر است که حد را جاری کند یا ببخشد) ﴿ رجماً كان ﴾ الحدّ ﴿ أو غيره (رجم) ﴾ على المشهور؛ (دلیل عدم تفاوت:) لاشتراك الجميع في المقتضي (رجم و غیر رجم در مقتضی مشترک اند ـ مقتضی: توبه ـ)، ولأنّ التوبة إذا اُسقطت تحتّم أشدّ العقوبتين، فإسقاطها لتحتّم الاُخرى أولى (توبه اگر ساقط می کند حتمی بودن اشدّ عقوبتین را ـ رجم ـ پس به طریق اولی می تواند عقوبت های ضعیف تر را هم از حتمیت ساقط کند).

ونبّه بالتسوية بينهما (اینکه جناب مصنف فرمودند «رجماً کان او غیره») على خلاف ابن إدريس (تنبه دادند بر مخالف ابن ادریس) حيث خصّ التخيير بما إذا كان الحدّ رجماً (ایشان اختصاص داده است تخییر را) ، وحتم إقامتَه لو كان جلداً (حتمی دانسته است ابن ادریس اقامه حد را اگر آن حد، جلد باشد) ، محتجّاً بأصالة البقاء (نسبت به جلد، شک هم که بشود، استصحاب بقاء می گوید جلد سر جای خود باقی است) ، واستلزام التخيير تعطيل الحدّ (اگر بخواهیم حتی در جلد اختیار را به امام بدهیم، این باعث تعطیلی حد می شود) المنهيّ عنه في غير موضع الوفاق (اشکال استاد: این حرف و دلیل درست نیست! زیرا اولا معلوم نیست که همه توبه کنند! ثانیا معلوم نیست همه را امام ببخشد!) .

وينبغي على قول ابن إدريس إلحاق ما يوجب القتل بالرجم (بنابر قول ابن ادریس، سزاوار است که ما یوجب القتل را به رجم ملحق کنیم)؛ لتعليله بأنّه يوجب تلف النفس، بخلاف الجلد (زیرا علتی که ابن ادریس آورده اند این است: در رجم که ما می گوییم امام مخیّر است، دلیلش این است که موجب تلف نفس است. خب قتل به سیف هم موجب تلف نفس است و فرقی نمی کند!)

مع أنّه في الجميع كما يمكن حمل المكرّر على التأكيد لحدّ واحد، يمكن حمله على التأسيس، فلا يتعيّن كونه حدَّ زنا أو غيره، بل يجوز كونه تعزيرات متعدّدة أو حدوداً كذلك مبهمة، ومن القواعد المشهورة: أنّ التأسيس أولى من التأكيد. فالحكم مطلقاً (١) مشكل. والمستند ضعيف.

ولو قيل بأنّه مع الإقرار مرّة لا يبلغ الخمسة والسبعين في طرف الزيادة، وفي طرف النقيصة يقتصر الحاكم على ما يراه، كان حسناً.

﴿ وفي التقبيل المحرَّم ﴿ والمضاجعة أي نوم الرجل مع المرأة ﴿ في إزار أي ثوب ﴿ واحد أو تحت لحاف واحد ﴿ التعزير بما دون الحدّ لأنّه فعلُ محرَّمٍ لا يبلغ حدّ الزنا، والمرجع في كمّيّة التعزير إلى رأي الحاكم.

والظاهر أنّ المراد بالحدّ الذي لا يبلغه هنا حدّ الزنا، كما ينبّه عليه في بعض الأخبار: إنّهما يُضربان مئة سوط غير سوط (٢).

﴿ وروى الحلبي في الصحيح عن الصادق عليه‌السلام (٣) ورواه غيره (٤) أيضاً: أنّهما يُجلدان كلّ واحد ﴿ مئة جلدة حدّ الزاني. وحُملت على ما إذا انضاف إلى ذلك وقوع الفعل، جمعاً بين الأخبار.

﴿ ولو حملت المرأة ﴿ ولا بعل لها ولا مولى ولم يُعلم وجهُه ﴿ لم تحدّ لاحتمال كونه بوجه حلال أو شبهة ﴿ إلّا أن تقرّ أربعاً بالزنا فتُحد لذلك، لا للحمل.

__________________

(١) بالنسبة إلى جميع الأقوال. ( هامش ر ).

(٢) راجع الوسائل ١٨: ٣٦٧، الباب ١٠ من أبواب حدّ الزنا، الأحاديث ١٨ ـ ٢٠.

(٣) الوسائل ١٨: ٣٦٣، الباب ١٠ من أبواب حدّ الزنا، الحديث الأوّل، نقلاً بالمضمون.

(٤) المصدر السابق: ٣٦٨، الأحاديث ٢٢ ـ ٢٤ وغيرها من أحاديث الباب.

﴿ وتؤخّر الزانية الحامل ﴿ حتّى تضع الحمل ـ وإن كان من الزنا ـ وتسقيه اللِباء، وترضعه إن لم يوجد له كافل ثمّ يقيم عليها الحدّ إن كان رجماً، ولو كان جلداً فبعد أيّام النفاس إن أمن عليها التلف أو وُجد له مرضع، وإلّا فبعده. ويكفي في تأخيره عنها دعواها الحمل، لا مجرّد الاحتمال.

﴿ ولو أقرّ بما يوجب الحدّ ﴿ ثمّ أنكر سقط الحدّ إن كان ممّا يوجب الرجم، ولا يسقط غيره وهو الجلد وما يلحقه (١).

هذا إذا لم يجمع في موجب الرجم بينه وبين الجلد، وإلّا ففي سقوط الحدّ مطلقاً بإنكاره ما يوجب الرجم نظر: من إطلاق سقوط الحدّ الشامل للأمرين، ومن أنّ الجلد لا يسقط بالإنكار لو انفرد فكذا إذا انضمّ، بل هنا أولى؛ لزيادة الذنب، فلا يناسبه سقوط العقوبة مطلقاً مع ثبوت مثلها في الأخفّ.

والأقوى سقوط الرجم دون غيره.

وفي إلحاق ما يوجب القتل ـ [ كالزنا ](٢) بذات محرم أو كُرهاً ـ قولان (٣): من تشاركهما في المقتضي وهو الإنكار لما بُني على التخفيف، ونظرُ الشارع إلى عصمة الدم وأخذه فيه بالاحتياط، ومن عدم النصّ عليه، وبطلانِ القياس.

﴿ ولو أقرّ بحدّ ثمّ تاب تخيّر الإمام في إقامته عليه والعفو عنه ﴿ رجماً كان الحدّ ﴿ أو غيره على المشهور؛ لاشتراك الجميع في المقتضي، ولأنّ

__________________

(١) من الجزّ والتغريب.

(٢) في المخطوطات: كالزاني.

(٣) قولٌ بالإلحاق وسقوط الحدّ، استقربه فخر المحقّقين في الإيضاح ٤: ٤٧٣. وقولٌ بعدم الإلحاق وعدم سقوط الحدّ، وهو للمحقّق في الشرائع ٤: ١٥٢، والعلّامة في الإرشاد ٢: ١٧١، وابن إدريس في السرائر ٤: ٤٥٥.

التوبة إذا اُسقطت تحتّم أشدّ العقوبتين، فإسقاطها لتحتّم الاُخرى أولى.

ونبّه بالتسوية بينهما على خلاف ابن إدريس حيث خصّ التخيير بما إذا كان الحدّ رجماً، وحتم إقامتَه لو كان جلداً، محتجّاً بأصالة البقاء، واستلزام التخيير تعطيل الحدّ المنهيّ عنه في غير موضع الوفاق (١).

وينبغي على قول ابن إدريس إلحاق ما يوجب القتل بالرجم؛ لتعليله بأنّه يوجب تلف النفس، بخلاف الجلد.

__________________

(١) السرائر ٣: ٤٤٤، وليس فيه الاستدلال بأصالة البقاء.