درس الروضة البهیة (فقه ۶) (اللقطة - الدیات)

جلسه ۱۵۹: کتاب الحدود ۳۳: حدّ القذف ۷

 
۱

خطبه

۲

عبارت خوانی آغازین

۳

بیان 10 نکته پایانی برای حد القذف

در جلسه قبل، بیان شد که سابّ النبی یا سابّ احد الائمة، حکمش قتل است (نیازی به اذن حاکم ندارد ولی به شرط اینکه خوفِ بر مال و جان خود، یا شخص دیگر نداشته باشد). سایر انبیاء هم به نبی اکرم ملحق شدند.

نکته1: علامه حلّی در تحریر، ملحق کرده اند به نبی اکرم، مادر ایشان (حضرت آمنه) و بنت النبی را (ایشان دختر حضرت را مختص به حضرت فاطمه عليها‌السلام قرار نداده است) البته امکان اختصاص این حکم به حضرت زهرا عليها‌السلام وجود دارد زیرا فقط ایشان هستند که اجماع بر طهارتشان وجود دارد (به حکم آیه تطهیر).

نکته2: نسبت به قذف امّ النبی، ایشان بعدا می فرمایند که حکمش قتل است ولی اینجا شهید ثانی قضاوتی نمی کنند.

نکته3: قبلا بیان کردیم که قتلِ سابّ النبی، در صورتی جایز است که خوفِ ضرر وجود نداشته باشد. از جمله ضرر ها نیز، ضررِ مالی است. شهید ثانی می فرمایند: بهتر بود که به جای مطلق ضرر مالی، ضررِ مالی کثیر را بیان می کردیم. یعنی فوتِ مال به گونه ای باشد که موجب ضرر به شخص شود. و الا خوفِ ضرر مالی قلیل، قاعدتا نباید جوازِ قتلِ سابّ النبی را مرتفع سازد. البته ممکن است که خوفِ مالِ قلیل، وجوب قتلِ سابّ النبی را بردارد.

نکته4: سزاوار است که علاوه بر خوف مال و جان، خوف بر عِرض و آبرو را هم اضافه کنیم (البته خوفِ بر عرضی که قابل تحمّل نباشد) حتی می توان گفت که خوفِ برعرض، از خوفِ بر مال هم مهم تر است! 

 

نکته5: بیان چند دسته دیگر که حکمشان قتل است:

  • مدعی نبوّت بعد از رسول خدا: خاتمیت رسول اکرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به ضرورت ثابت است. لذا اگر کسی ادعای نبوت بعد از پیامبر اکرم را کند، در واقع منکر ضروری دین شده است، و لذا مرتدّ است و حکمش قتل می باشد.
  • شاکّ در نبوّت رسول خدا یا شاکّ در صِدق آن حضرت: اگر کسی به حسب ظاهر مسلمان باشد و یکی از این شک ها را مرتکب شود، حکمش قتل است. زیرا این دو مسئله، ضروری دین هستند و شک در آن ها یعنی انکار ضروری دین و لذا حکمش قتل است.[۱]

نکته6: اگر شکّ در نبوت، از جانب کفار باشد، دیگر حکمشان قتل نیست! گرچه این کافر، شاید به جهت دیگری، حکمش قتل بشود ولی به صِرفِ شک در نبوت، حکمِ قتل برای او نخواهد بود.

  • ساحر: کسی که سِحر انجام می دهد (حتی اگر سحر را حلال نداند!) در حالی که مسلمان است، حکمش قتل است.

نکته7: اگر ساحر کافر باشد، دیگر حکمش قتل نیست و صرفا تعزیر می شود. 

روایت: «عَنِ اَلسَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ : سَاحِرُ اَلْمُسْلِمِينَ يُقْتَلُ وَ سَاحِرُ اَلْكُفَّارِ لاَ يُقْتَلُ قِيلَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ لِمَ لاَ يُقْتَلُ سَاحِرُ اَلْكُفَّارِ قَالَ لِأَنَّ اَلشِّرْكَ أَعْظَمُ مِنَ اَلسِّحْرِ لِأَنَّ اَلسِّحْرَ وَ اَلشِّرْكَ مَقْرُونَانِ»

نکته8: اگر ساحر، قبل از اینکه حدّ بر او جاری شود، توبه کند قتل از او مرتفع می شود. زیرا در روایتی می فرمایند: «الی ان یتوب».

نکته9: قبلا در کتاب البیع، معنا و حدود و شروط سحر مطرح شد لذا دوباره تکرار نمی شود.

 

نکته10: حکمِ قذفِ امّ النبی: اگر کسی چنین عملی را مرتکب شود، مرتدّ است و حکمش قتل می باشد (البته اگر توبه نکند). حال اگر توبه کند دو حالت دارد:

الف) مرتدّ فطری باشد: توبه اش پذیرفته نمی شود.[۲]

ب) مرتدّ ملی باشد: توبه اش پذیرفته می شود اجماعاً.

البته این حکمی که بیان شد، به خلاف حکمِ در سابّ النبی است. زیرا در سابّ النبی حکم ظاهر نص و فتوی وجوب قتل است اگرچه توبه کند.


البته باید این شک را اظهار کند. تا وقتی اظهار نکرده اند، حکم قتل جاری نخواهد بود.

بین خودش و خدای خودش توبه اش پذیرفته می شود ولی به حسب ظاهر پذیرفته نمی شود و حکمش همچنان قتل است.

۴

تطبیق بیان 10 نکته پایانی برای حد القذف

وألحق في التحرير بالنبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله امَّه وبنتَه (ملحق فرمود در کتاب تحریر به پیامبر اکرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم مادر بزرگوار آن حضرت و دختران حضرت را) من غير تخصيص بفاطمة صلوات الله عليها (این حکم را مختص به فاطمه عليها‌السلام قرار نداد! سایر دختران پیامبر هم همین حکم را دارند) . ويمكن اختصاص الحكم بها عليها‌السلام (البته امکان دارد که ما حکم را فقط مختص به حضرت زهرا عليها‌السلام بدانیم) ؛ للإجماع على طهارتها بآية التطهير (به واسطه آیه تطهیر، اجماع وجود دارد بر طهارت حضرت زهرا عليها‌السلام)  .

وينبغي تقييد الخوف على المال بالكثير المضرّ (گفتیم اگر خوف تلف مال بود، دیگر جواز قتل از بین می رود. حال شهید می فرمایند سزاوار است که خوفِ بر مال را مقید کنیم به مالِ کثیر. ولی اگر خوفِ مال قلیل می رفت دیگر جواز برداشته نمیشود) فوته (فاعل مضر) فلا يمنع القليل الجواز (مال قلیل جواز را منع نمی کند) وإن أمكن منعه الوجوب (اگرچه امکان دارد منع فوات مال قلیل وجوب را) . وينبغي إلحاق الخوف على العِرض بالشتم ونحوه ـ على وجه لا يتحمّل عادةً ـ بالمال (سزوار است که ما ملحق کنیم خوف بر عرض را به واسطه شرط و مانند شرط به گونه ای که تحمل نشود عادتا) ، بل هو أولى بالحفظ (عرض نسبت به مال، اولی به حفظ است) .

(کسانی که حکمشان مانند سابّ النبی قتل است:) (مورد اول:) ﴿ ويُقتَل مُدَّعي النبوّة ﴾ بعد نبيّنا صلى‌الله‌عليه‌وآله (کسی که بعد از نبی مکرم صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم ادعای نبوت کند، حکمش قتل است) ؛ لثبوت ختمه للأنبياء من الدين ضرورةً (ضرورت دین است که پیامبر، خاتم پیامبران بودند و بعد از ایشان پیامبر دیگری نمی آید) ، فيكون دعواها كفراً (دعوای نبوت بعد از پیامبر می شود کفر) .

﴿ و (مورد دوم:) كذا ﴾ يُقتل ﴿ الشاكّ في نبوّة نبيّنا محمّد صلى‌الله‌عليه‌وآله ﴾ أو في صدقه (اگر کسی شک در نبوت یا صدق پیامبر صلى‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم داشته باشد، حکمش قتل است) (استاد: مراد کسی است که اظهار شک می کند! نه کسی که صرفا در دلش این شک وجود دارد)  ﴿ إذا كان على ظاهر الإسلام ﴾ (شاک، در صورتی که ظاهرا مسلمان باشد حکمش قتل است) احترز به عن إنكار الكفّار لها كاليهود والنصارى (با قید علی ظاهر الاسلام، احتراز کرد از کفاری که منکر این دو مطلب اند) ، فإنّهم لا يُقتلون بذلك، وكذا غيرهم من فرق الكفّار وإن جاز قتلهم بأمر آخر (ممکن است که قتلشان به واسطه امری دیگر ـ مثلا کافر حربی بودن ـ جایز باشد ولی به خاطر شک، کشته نمی شوند) .

﴿ و (مورد سوم:) يُقتل الساحر ﴾ (نگفتیم کسی که سحر را حلال می داند!) (استاد: کسی که ساحر است با کسی که شعبدة انجام می دهد فرق می کند) وهو من يعمل بالسحر وإن لم يكن مستحلّاً (چون اگر حلال بداند و ما حرمت سحر را جزو ضروری دین بدانیم، می شود مرتدّ! از آن باب به قتل می رسد) ﴿ إن كان مسلماً (البته اگر مسلمان باشد) . ويُعزَّر ﴾ الساحر ﴿ الكافر ﴾ (ساحر کافر، حکمش تعزیر است) قال النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله: « ساحر المسلمين يُقتَل، وساحر الكفّار لا يقتل، قيل: يا رسول الله، ولِمَ لا يُقتل ساحر الكفّار (چرا ساحر کفار حکمش قتل نیست؟) ؟ فقال: لأنّ الكفر أعظم من السحر (زیرا کفر بالاتر از سحر است) ، ولأنّ السحر والشرك مقرونان (وقتی حکم شرک قتل نیست، حکم سحر هم قتل نخواهد بود) » .

ولو تاب الساحر قبل أن يقام عليه الحدّ سقط عنه القتل (اگر ساحر قبل از اینکه حدّ بر او اقامه شود توبه کند، قتل از او ساقط می شود) ؛ لرواية إسحاق بن عمّار عن الصادق عليه‌السلام: « إنّ عليّاً عليه‌السلام كان يقول: من تعلّم شيئاً من السحر كان آخر عهده بربّه (کسی که سحر را یاد بگیرد، این آخرین عهدش نسبت به پروردگار است! یعنی دیگر از حیطه ضمانت خداوند متعال خارج می شود) ، وحدّه القتل إلّا أن يتوب (حکمش قتل است مگر اینکه توبه کند) » وقد تقدّم في كتاب البيع (کتاب متاجر) تحقيق معنى السحر وما يحرم منه .

﴿ وقاذف اُمّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله ﴾ مرتدّ ﴿ يُقتل (اگر کسی مادرِ پیامبر را قذف کند، حکمش قتل است) ﴾ إن لم يتب (اگر توبه نکند که حکمش قتل است) ﴿ ولو تاب لم تُقبل ﴾ توبته ﴿ إذا كان ﴾ ارتداده ﴿ عن فطرة (کسی که موقع انعقاد نطفه اش، لا اقل یکی از ابوینش مسلمان بوده باشند)(اما اگر توبه کند ولی مرتد فطری باشد، توبه اش پذیرفته نمی شود) كما لا تُقبل توبته في غيره على المشهور (همانطور که توبه مرتدّ فطری در غیر قذف امّ نبی پذیرفته نمی شود) . والأقوى قبولها وإن لم يسقط عنه القتل (اقوی این است که توبه اش عند الله قبول می شود ولی قتل از او ساقط نمی شود) . ولو كان ارتداده عن ملّة قُبل إجماعاً (اگر مرتدّ ملی باشد ـ موقع انعقاد نطفه او، هم پدر و هم مادر کافر باشند ـ توبه اش پذیرفته می شود اجماعا) . وهذا (اینکه گفتیم اگر مرتد فطری باشد توبه اش پذیرفته نیست و اگر ملی باشد توبه اش پذیرفته است) بخلاف سابّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله (کسی که پیامبر را سبّ کرده دیگر به هیچ وجه توبه اش قبول نیست!) فإنّ ظاهر النصّ والفتوى وجوب قتله وإن تاب (دیگر فرقی نمی کند که مرتدّ ملی است یا فطری) . ومن ثَمَّ (روی همین حساب) قيّده هنا خاصّة (مصنّف مقیّد کرد قاذف ام نبی را به اینکه اگر مرتد ملی باشد توبه اش پذیرفته می شود ولی در ساب النبی چنین قیدی را ذکر نکردند) . وظاهرهم أنّ سابّ الإمام كذلك (ظاهر کلام علما این است که کسی که سب امام بکند هم همین حکم را دارد ـ توبه اش پذیرفته نیست و حکمش قتل است ـ).

قال الصادق عليه‌السلام: أخبرني أبي أنّ رسول اللّٰه صلى‌الله‌عليه‌وآله‌ قال: «الناس فيَّ اُسوة سواء، من سمع أحداً يذكرني [ بسوء ](١) فالواجب عليه أن يقتل من شتمني ولا يرفع إلى السلطان، والواجب على السلطان إذا رُفع إليه أن يقتل من نال منّي » (٢).

وسئل عليه‌السلام عمّن سمع يشتم عليّاً عليه‌السلام ويبرأ (٣) منه، فقال: « هو والله حلال الدم ! وما ألفُ رجل منهم برجل منكم، دعه » (٤) وهو إشارة إلى خوف الضرر على بعض المؤمنين.

وفي إلحاق باقي الأنبياء عليهم‌السلام بذلك وجه قويّ؛ لأنّ تعظيمهم وكمالهم قد عُلِمَ من دين الإسلام ضرورة، فسبُّهم ارتداد.

وألحق في التحرير بالنبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله امَّه وبنتَه (٥) من غير تخصيص بفاطمة صلوات الله عليها. ويمكن اختصاص الحكم بها عليها‌السلام؛ للإجماع على طهارتها بآية التطهير (٦).

وينبغي تقييد الخوف على المال بالكثير المضرّ فوته (٧) فلا يمنع القليل (٨)

__________________

(١) لم يرد في المخطوطات.

(٢) الوسائل ١٨: ٤٥٩، الباب ٢٥ من أبواب حدّ القذف، الحديث ٢.

(٣) في ( ر ): يتبرّأ.

(٤) الوسائل ١٨: ٤٦٢، الباب ٢٧ من أبواب حدّ القذف، الحديث ٢ مع اختلاف يسير.

(٥) التحرير ٥: ٤١٠.

(٦) الأحزاب: ٣٣.

(٧) في ( ف ) و ( ر ): فواته.

(٨) في ( ر ): قليله.

الجواز وإن أمكن منعه الوجوب. وينبغي إلحاق الخوف على العِرض بالشتم ونحوه ـ على وجه لا يتحمّل عادةً ـ بالمال، بل هو أولى بالحفظ.

﴿ ويُقتَل مُدَّعي النبوّة بعد نبيّنا صلى‌الله‌عليه‌وآله؛ لثبوت ختمه للأنبياء من الدين ضرورةً، فيكون دعواها كفراً.

﴿ وكذا يُقتل ﴿ الشاكّ في نبوّة نبيّنا محمّد صلى‌الله‌عليه‌وآله أو في صدقه ﴿ إذا كان على ظاهر الإسلام احترز به عن إنكار الكفّار لها كاليهود والنصارى، فإنّهم لا يُقتلون بذلك، وكذا غيرهم من فرق الكفّار وإن جاز قتلهم بأمر آخر.

﴿ ويُقتل الساحر وهو من يعمل بالسحر وإن لم يكن مستحلّاً ﴿ إن كان مسلماً. ويُعزَّر الساحر ﴿ الكافر قال النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله: « ساحر المسلمين يُقتَل، وساحر الكفّار لا يقتل، قيل: يا رسول الله، ولِمَ لا يُقتل ساحر الكفّار ؟ فقال: لأنّ الكفر أعظم من السحر، ولأنّ السحر والشرك مقرونان » (١).

ولو تاب الساحر قبل أن يقام عليه الحدّ سقط عنه القتل؛ لرواية إسحاق بن عمّار عن الصادق عليه‌السلام: « إنّ عليّاً عليه‌السلام كان يقول: من تعلّم شيئاً من السحر كان آخر عهده بربّه، وحدّه القتل إلّا أن يتوب » (٢) وقد تقدّم في كتاب البيع تحقيق معنى السحر وما يحرم منه (٣).

﴿ وقاذف اُمّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله مرتدّ ﴿ يُقتل إن لم يتب ﴿ ولو تاب لم تُقبل توبته ﴿ إذا كان ارتداده ﴿ عن فطرة كما لا تُقبل توبته في غيره

__________________

(١) الوسائل ١٨: ٥٧٦، الباب الأوّل من أبواب بقيّة الحدود، الحديث الأوّل.

(٢) الوسائل ١٨: ٥٧٧، الباب ٣ من أبواب بقيّة الحدود، الحديث ٢.

(٣) الجزء الثاني: ١٧٦، عند قوله: « وتعلّم السحر ».

على المشهور. والأقوى قبولها وإن لم يسقط عنه القتل. ولو كان ارتداده عن ملّة قُبل إجماعاً. وهذا بخلاف سابّ النبيّ صلى‌الله‌عليه‌وآله فإنّ ظاهر النصّ (١) والفتوى (٢) وجوب قتله وإن تاب. ومن ثَمَّ قيّده هنا خاصّة. وظاهرهم أنّ سابّ الإمام كذلك.

__________________

(١) الوسائل ١٨: ٤٥٨ ـ ٤٦٠، الباب ٢٥ من أبواب حدّ القذف.

(٢) كما في النهاية: ٧٣٠، والشرائع ٤: ١٦٧، والتحرير ٥: ٣٩٦، وغيرها.